بودم . مكتوب اول و مكتوب آخر من نوشتم و در سپاه انداختم . نيكو كرديد كه آمديد . اكنون بياييد كه تدبيرى كنيم ، كه حكم قيصر آنست كه فردا مبارزان ايرانى را بر دار خواهند كردن و قيصر نيز داماد خواهد شدن . بهروز گفت حاليا ما آمديم و فيروز شاه را از بودن تو در قيصريه آگاهى نيست و شب و روز از براى تو نگرانى ميكشد . ما را نوعى بايد كردن كه قيصريه را بگيريم كه شاهزاده عظيم نگران اين دخترانست .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه فرخزاد چون اين سخن از بهروز بشنيد ، گفت اى برادر يك دروازه به من تعلق دارد و « 1 » سپاهى كه در حكم منست پنج هزار سوارند كه از قلعهء گلحصار با من آمدهاند . بهروز گفت ما را خود معلوم است كه هرگز عين الحيات نخواهد گداشتن كه عسطور گرد او گردد ، يا دست بدامن او دراز كند . اى برادر در آن شبى كه قيصر قصد حرم كند همان شب شب فرصتست . اى طارق عيار تو كرم كن و پيش فيروز شاه برو و بگوى آنچه ديدى و شنيدى . اگر ايشان قصد جوانان ما كنند ، ما شما را خبر كنيم . كوس جنگ بكوبيد و بيكبار رو بجنگ حصار كنيد ، كه من نيز با پهلوان فرخزاد اينجايم . بچاره و تدبير كار مشغول گرديم . اما بايد كه فردا شب ديگر كه قيصر در حرم خواهد كه برود ، تو كه فيروز شاهى با جملهء مبارزان بدان دروازه كه تعلق بفرخزاد دارد در كمين باشيد كه ما در شهر را بر روى شما خواهيم گشودن كه قيصريه را نمىتوان گرفتن .
طارق عيار هم در آن شب بيرون آمد و هم بدان راه كه آمده بودند بازگشت و هم در آن شب پيش فيروز شاه آمد و آنچه ديده بود جمله را بازگفت . شاهزاده بغايت خرم شد و آفرين بر جان طارق عيار كرد ، او را انعام كرد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند ، مولانا حاجى محمد ابن على بن محمد بيغمى از قول اهل تواريخ و ارباب نقل ، كه هم در آن شب
هامش
( 1 ) - در اصل : و از .