تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
قيصر مىآمد كه هنوز قيصر به شراب خوردن نشسته بود و كارسازى عروسى مىكرد و بر آن بود كه ايرانيان را سياست كند و فرخ‌زاد عظيم ملول بود . به‌روز عيار فرخ‌زاد را بديد ، بشناخت . با طارق عيار گفت اى برادر ، اين سوار بكه مىماند ؟ طارق گفت به فرخ‌زاد . به‌روز گفت هزار آفرين دارى ، راست گفتى ، اين فرخ‌زاد است كه در ملاطيه از ما رنجيده بود ، اينجا پيدا شده است . گويا كه مكتوب او فرستاده است . كار ما اكنون نيكو شد . در عقب فرخ‌زاد روانه شدند ، تا فرخ‌زاد بر در ايوان خود فرود آمد . جمعى كه با او بودند ، خدمتكاران ربيعاى قيصر بودند ، جمله بازگشتند . جمعى ديگر كه از قلعهء گل‌حصار آمده بودند ، در خدمت فرخ‌زاد مىبودند . فرخ‌زاد چون پياده شد و در ايوان شد ، آن‌دو عيار آمدند و بر آن جمع سلام كردند و بعد از آن پرسيدند كه اين ايوان از آن كيست و بكه تعلق دارد ؟ گفتند نمىدانيد ؟ اين ايوان از آن پهلوان عشق‌آور است كه از قلعهء گل حصار آمده است . عياران دانستند و ايشان را معلوم شد كه مبارزان ايرانى را او گرفته است . به‌روز گفت بلى اكنون معلوم كرديم ، ما نيز او را طلب ميكرديم ، برويد و با پهلوان عشق‌آور بگوييد كه دو وجود آمده‌اند و پيغامى چند به تو دارند و اجازت بار ميطلبند . رفتند و بعد از لحظه‌يى آمدند و گفتند درآييد كه شما را طلب ميكنند . ايشان درآمدند و سلام كردند . فرخ‌زاد برخاست و هردو را در كنار گرفت و گرم‌گرم بپرسيد . به‌روز گفت اى پهلوان اين چه حالتست . از دوستان و ياران خود برگشته‌اى و با دشمنان دوستان خود يكى شده‌اى ! فرخ‌زاد گفت اى عيار به جهت برادرم بهزاد اين كار كردم . اكنون او خود در عالم گم شد و مرا بىاختيار كار عظيم از دست برآمد كه از ياران خود گرفتم و بدست اين كافران دادم . اكنون قصد هلاك ايشان دارند و تمناى وصل دختران ميكنند كه شاه‌زاده از بهر ايشان اين همه زحمت كشيده ، و من تنها بودم و هيچ يارى و محرمى نداشتم و در كار خود درمانده