چو مشكين جعد شب را شانه كردند * چراغ صبح را پروانه كردند
شبا هنگام كين عنقاى فرتوت * شكم پر كرد ازين يگدانه ياقوت
شب انگشت سياه از پشت برداشت * ز حرف خاكيان انگشت برداشت
آندو عيار و آندو طرار و آندو شب بيدار ، آندو نامجوى و آندو نيكوخوى ، آندو خنجرگدار در آن شب تار عزم قيصريه كردند . چون بر كنار خندق رسيدند ، چون پرگار گرد قيصريه ميگشتند تا بموضعى رسيدند كه آنجا پاسبانان كمتر بودند .
بلك يك پاسبانى بود و در خواب رفته بود و سر بر كنگره نهاده بود . آندو عيار رسيدند . بهروز گفت محل گدشتن اينجاست . در حال بهروز برهنه شد و جامه در سر بست و كمند در بازو انداخت و قدم در آب نهاد و شتاب مىكرد تا بر آن طرف رسيد و پاى خود را بر ديوار باره محكم كرد و كمند برانداخت . تقدير خداى تعالى چنان بود كه حلقهء كمند در گردن پاسبان افتاد عيار بكشيد تا بنگرد كه محكم است يا نه . هردو پاى پاسبان بر هوا شد و در خندق افتاد و بيدار شد . خود را در ميان خندق ديد . دست و پا مىزد كه تا بر آن كنار رسيد . طارق عيار سرش ببريد . بهروز كمند ديگر بينداخت . محكم كرد و بالا رفت . طارق نيز بگدشت و بر بالا آمد . از آن طرف راه پيدا كردند و بشيب آمدند و جامه بر خود راست كردند و قدم در ميان شهر و بازار نهادند . طارق گفت اى عيار اكنون كجا رويم ؟ بهروز گفت آنكس را طلب مىبايد كردن كه اين مكتوب نبشت و در سپاه ما انداخت . طارق گفت كجاش طلب كنيم و چه دانيم كه او كجا مىباشد ؟ بهروز گفت حاليا خود را پيش عين الحيات اندازيم كه او بهتر داند . اين بگفتند و روانه شدند . چون بميان بازار رسيدند از دور روشنى پيدا شد . مشعلهيى مىآمد و جوانى سوار و جمعى پياده در ركابش مىدويدند . بهروز گفت اى برادر ، گوشهيى گير تا اين قوم بگذرند . هردو در گوشهيى خزيدند تا آن سوار درگذار آمد .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه آن سوار پهلوان فرخزاد بود كه از پيش