آن شب همه شب چراغ و مشعله بر سر برج و باره ميسوخت و فزع و جزع آندو سپاه بر فلك مىرفت . آن شب هيچكس خواب نكرد تا اول روز شد ، كوس حربى فروكوفتند . ملك داراب سوار شد . شاهزاده فيروز شاه عزم حرب كرد . عسطور با جملهء شاهان و خلق قيصريه بر سر برج آمدند و طبل جنگ فروكوفتند . ايرانيان پيش رفتند . ربيعاى قيصر گفت كه مردانهوار حرب كنيد . از شيب و بالا حرب پيوسته شد . قيصريه شهر محكم بود ، نتوانستند پيش خندق رفتن . تا شب بسيارى حرب واقع شد و بسيارى از سپاه ايران بهلاك آمدند . زخمداران را خود حساب نبود . آن روز فرصت اهل حصار بود . چون شب درآمد از هم بازگشتند .
قيصر عظيم خرم بود ، كه اميدى داشت كه سپاهش نيكو جنگ كرده بودند .
از سر برج بازگشت و در حال طيفور وزير را طلب كرد و گفت ، اى طيفور چون ديدى حرب حصار را با سپاه ايران ؟ طيفور گفت اى شاه اگر جنگ كردن برين منوال « 1 » خواهد بودن ، ايرانيان بيك سال اين شهر را نتوانند گرفتن . قيصر گفت تا ده روز ديگر چندان سپاه بر در قيصريه بجمع آيند كه آن را صفت نتوان كردن . اما ما را نوعى بايد كردن كه اين اتصال زودترى واقع شود كه تا ما از آن كار خير ايمن شويم .
طيفور گفت روزكى چند صبر كنيم كه ايرانيان چند مصاف پياپى خواهند كردن .
قيصر گفت چنين است . پس امر كرد تا خلعت زيبا در تن طيفور وزير كردند .
طيفور بازگشت . روز ديگر طبل جنگ بكوفتند . باز حرب آغاز كردند . آن روز نيز حرب عظيم شد ، بسيار جوانان بهلاك آمدند . چون شب شد بازگشتند .
مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه بيست روز مصاف كردند . درين بيست روز كه مصاف شد بقرب ده هزار مرد از سپاه ايران بهلاك آمدند و چندين هزار ديگر زخم برداشتند . فيروز شاه گفت كار ما عظيم مشكل خواهد بودن كه قيصريه شهرى محكم است . چند روز جنگ نبايد كردن كه لشكريان آسايشى
هامش
( 1 ) - در اصل : نوال .