برين سخن سه روز بگدشت ، غوغا در شهر افتاد كه اينك سپاه ايران رسيدند . روى بيابانگرد بگرفت . خلق جمله بر سر برج و باره برآمدند . خبر بقيصر روم كردند كه اى ملك سپاه ايران رسيدند . رنگ از روى قيصر برفت و دل در بر او طپيدن گرفت .
وليد خالد آن بديد ، بخنديد . گفت اى ملك كار ايرانيان سرسرى نيست . من صاحب نهصد هزار مرد بودم ، شصت و چهار مصاف كردم ، نيكانديش وزير را فرستادم تا مقنطرهء جادو را بياورد ، و شصت و يك كس از امراى ايران بگرفت و دربند كرد . سه عيار رفتند و مقنطره را بياوردند و برابر من بر دار كردند . حالم اينست كه مىبينيد . زينهار و هزار زينهار كه از كار و كردار ايرانيان غافل مباش و تا جواب ايشان نگو [ يى ] زينهار كه به هيچ كار ديگر مشغول نشوى . ازين نوع سخن چند بگفت .
قيصر حكم كرد تا هركسى بدروازهء خود رفتند و خلق بر سر برج و باره دويدند و چشم در صحراى قيصريه انداختند . از روى بيابان گرد سپاه مىآمد و سر شقهء علمهاى رنگين پيدا شد ، آواز كوس حربى مىآمد ، تا وقتى كه مقدمهء سپاه ايران پهلوان بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه و بعد ازيشان خورشيد شاه و جمشيد شاه و قهار و قهرمه ، گردان و مبارزان ايران و نامآوران ايران مىرسيدند و برابر شهر قيصريه صف برميكشيدند . تا وقتى كه شاهزاده فيروز شاه برسيد و در عقب او ملك داراب بيامد . چون چشم ملك داراب بر قيصريه افتاد ، شهرى ديد عظيم بزرگ « 1 » و بلند ، برج و بارويى از سنگ سياه ساخته و خندقى ژرف و پرآب و صد هزار آدمى با سلاحهاى تمام ايستاده بودند . ملك داراب دانست كه گرفتن اين شهر عظيم دشوار خواهد بودن . حكم كرد تا سپاه گرد شهر قيصريه فرود آمدند و خيمه و بارگاه زدند و در حال بكارسازى حرب مشغول شدند ، و منادى حرب زدند . قيصر را معلوم شد كه ايرانيان فردا حرب خواهند كردن . ايشان نيز بكارسازى حرب مشغول شدند .
هامش
( 1 ) - در اصل : بزرگ مكرر است .