در دست هم نهادند و اين عهد كردند . اما گفتند كه چندان تأمل « 1 » كنيم كه جاسوسان بيايند و خبرى از سپاه ايران بيارند . بعد از آن ما بدين كار مبارك مشغول گرديم .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه قيصر چون از طيفور اين بشنيد خرم شد و در حال امر كرد تا خلعت زيبا آوردند و در تن طيفور كردند . طيفور خدمت كرد و برخاست و بيرون آمد ؛ خرم و شادمان رو به ايوان شاه سرور نهاد . چون پيش شاه سرور رسيد ، خدمت كرد و هرچه كرده بود و گفته بود و شنيده بود ، جمله را شرح داد . سرور گفت از براى خاطر خود حاليا ما فكرى كرديم اگر ايرانيان ما را بگدارند كه ايشان حريفان « 2 » عجباند . طيفور گفت چندانك جهد داريم بكوشيم تا حكم قضا و قدر چيست .
ايشان درين فكر و عسطور در انديشهء وصل ؛ اما مؤلف گويد كه روز ديگر قيصر بر تخت برآمد و امراى روم و شام و مصر درآمدند . اول ملك مصر وليد خالد درآمد و برجاى خود قرار گرفت . بعد از او شاه سرور يمنى درآمد . قيصر آن روز او را بالا دست وليد خالد بنشاند . وليد را عظيم سخت آمد ، گفت مرا چون سرور يمنى هزار غلام بر در بارگاه بود ، به جهت يمنيان جمله بر باد فنا دادم ، اكنون كار من بجايى رسيد كه او را بالاى دست من مىنشانند ؛ اما درينجا حالتى هست صبر بايد كردن تا چه آشكارا گردد . فرخزاد نيز درآمد ، او را نيز عظيم حرمتى بود كه خيلى كار كرده بود ، او نيز قرار گرفت . چون لحظهيى برآمد قيصر سر برآورد و گفت اى بزرگان ، خون بر گردن ايرانيان دارم . پسر شاهم را كشتند و گنج و مالم به جهت ايشان بتلف آمده است . تا من داد دل خود را ازيشان نخواهم قرار و آرام نگيرم . اكنون در طلب سپاه خواهم فرستادن تا از ممالك و ولايات و از قلعها ، و اگر كفايت نكند از اسطنبول ، سپاه طلب كنم . چنان كنم كه يك ايرانى بدست هزار لشكرى باشد . حاليا بچارهء برج و بارو باشيد و سپاه و خلق را بر برجها بفرستيد ،
هامش
( 1 ) - در اصل : تحمل .
( 2 ) - در اصل : دوبار حريفان .