كه جاسوسان آمدند و خبر آوردند كه سه روز ديگر سپاه ايران خواهند رسيدن .
بعد از آن دروازهها را قسمت كردند و سپاه را بر سر برج و باره فرستادند و از آن دروازهها يكى بفرخزاد دادند كه پهلوان عشقآور با سپاه گل حصار يك دروازه نگاه دارند ؛ و خلق شهر اسباب جنگ بسازند . چون ازين كار پرداختند ، قيصر گفت به شراب مشغول شويم كه فردا كه ايرانيان بيايند ، از جنگ كردن مجال عيش نخواهد بودن . مجلس برآراستند و قدح گردان شد . قيصر مست شد ، سوداى عين الحيات در سرش افتاد ، از سرمستى رو در سرور يمنى كرد و گفت اى شاه سرور من به جهت محبت تو بجنگ كردن ايرانيان يك جهت ايستادهام تا ملك مصر و يمن و شام از دست ايشان بستانم و داد دل شما از آن قوم مجهول بخواهم . اما به شرطى كه با طيفور وزير گفتهام و در حضور شاه وليد خالد و پادشاهان ديگر ميگويم تا جمله را معلوم شود كه ما در چه انديشهايم . عين الحيات را به من دهيد . چون نصيب پسر من شاهنوش نشد ، بارى من نگدارم كه كسى ازو برخورد ، و او را در كنار گيرد .
من او را بزنى ميخواهم . شاه سرور سر در پيش انداخته بود و هيچ نمىگفت تا طيفور در سخن درآمد ، گفت بلى ما راضييم و ما اين دختر را از براى پسر تو آورده بوديم ، چون نصيب او نشد به تو داديم به شرط آنك تو نيز جهانافروز را بشاه سرور بدهى . قيصر گفت دادم ، امرا مبارك باد گفتند . وليد خالد گفت همانا اين قوم ديوانهاند و يا سعادت ازين قوم برگشته است . هيچ ميدانند كه در چه كارند ؟
ايشانرا غم جان خود مىبايد خوردن كه سپاه ايران چون درياى جوشان رسيدند .
چه هنگام زن خواستن و دختر دادنست ؟ اما هيچ نگفت كه نه جاى سخن گفتن بود . فرخزاد آنجا بود و اين سخن بشنيد ، عظيم پريشان شد .
امرا پراگنده شدند ، اين خبر در شهر افتاد . مردم شهر جمله منع ميكردند و ميگفتند كه اين نه انديشهء خردمندانست ، كه اين تيغ زدن از براى ايشانست .
خادمان اين خبر به عين الحيات و جهانافروز رسانيدند ، ايشان نيز ملول شدند . چون
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 321
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٢١