تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
پسر تو شاه‌نوش به جهت دختر من بهلاك آمد و به جهت ما خيلى خرابى در مملكت تو واقع شد . من به اميد ديگر آمده بودم ، آن خود وفا نشد . كار بر نوع ديگر شد . اگر ملك با ايرانيان صلح خواهد كردن و خون شاه‌زاده شاه‌نوش را خواهد گداشتن شاه حاكم است . پس ما را اجازت دهد كه من عزم اسطنبول دارم ، يا بقسطنطنيه خواهم رفتن ، گرد عالم بگردم تا عاقبت داد دل خود را از ايرانيان نستانم آرام نيابم . قيصر گفت معاذ اللّه كه من با ايشان يكى شوم و خون پسرم را بديشان بگدارم . مرا مملكت بسيارست ، چهار هزار و چهارصد و چهل و چهار قلعه در فرمان دارم و اگر حكم سپاه كنم ششصد هزار مرد از ملك روم باز بيرون آيند و مرا با شاه اسطنبول شاه ارغوش فرنگ دوستى است ، بفرستم و سپاه فرنگ بيايد ، بفرستم بقسطنطنيه بپاىتخت شاه طاطوس و سپاه طلب كنم و مردانه‌وار ميان دربندم و سپاه ايرانرا بشكنم و سپاه به ايران كشم و خاك ايران بروم بيارم . اما شما را نيز آخر يك كار بايد كردن . گفت آن كار كدام است ؟ گفت عين الحيات را كه پسرم به جهت او بهلاك آمد ، او را از مملكت من به كسى ديگر دادن روا نيست ، او را بزنى به من بدهيد تا زن من باشد تا زحمت من ضايع نگردد و سعى من باطل نشود . طيفور گفت روا باشد اما ترا به غير از حرب كردن دو كار ديگر مىبايد كردن تا به كلى بيگانگى از ميان برخيزد و دشمنى با ايرانيان درست گردد . گفت آن كدام است ؟ گفت اول آنك عين الحيات را به تو داديم ، تو نيز جهان‌افروز را به شاه سرور بدهى تا به كلى بيگانگى مرتفع شود ، و اين چند مبارز كه اينجا دربندند ايشانرا به خون شاه‌زاده بر دار كنى كه ايرانيان را چون معلوم شود كه ما چه كرديم دل ايشان بشكند كه آمدن ايشان به جهت اين دختران است و جهت اين پهلوانان . چون از هردو طرف نوميد شوند ، دل‌شكسته شوند ، جواب ايشان زودتر توان گفتن . قيصر گفت قبول كردم كه اين كار بكنم . طيفور گفت من نيز عين الحيات را بوكالت شاه سرور به تو دادم . قيصر گفت من نيز جهان‌افروز را به شاه سرور دادم . آن‌دو نادان ابله دست