با او هست و اگر ميخواهى جهانافروز را از براى تو بخواهيم تا شما باهم اتصال كنيد . سرور يمنى چون اين سخن بشنيد خرم شد و باور كرد كه سرور يمنى نيز جهانافروز را دوست ميداشت . گفت اى طيفور اين نيكو تدبيريست اگر برآيد . طيفور گفت من همين لحظه بروم و اين كار را تمام كنم . سرور گفت برو و مردانه باش .
طيفور در حال سوار شد و رو بر در ايوان قيصر نهاد . چون بر در ايوان قيصر رسيد ، گفت ملك عسطور را بگوييد كه طيفور وزير بر در است و بار ميخواهد كه كارى دارد . در حال اين سخن را با ملك رسانيدند . در آن دم عسطور نشسته بود ، در انديشهء آنكه چون كنم ؟ خود را بوصال عين الحيات چون برسانم ؟ از پدرش چون بخواهم ؟ فرزندم به جهت او بهلاك آمد . مردم منع كنند . اين چه سخن بود كه طمطام گفت ؟ پس اول مرا جواب كار ايرانيان بايد گفتن و جواب ايشان چون بگويم كه حريف ايشان نيستم . او درين انديشه بود كه بشنيد كه طيفور آمده است . گفت آيا از بهرچه آمده باشد . او را بار داد . چون طيفور درآمد ، عسطور برخاست و چند قدم استقبال طيفور رفت و او را دست گرفت و آورد و در پيش خودش بنشاند و حرمت تماميش بداشت و نيكو پرسش كرد . طيفور مردك حرامزادهء گربز بسيار دان بود . چون تكلف كردن عسطور را بديد دانست كه در آن حكمتى هست . بعد از آن عسطور گفت ايها الوزير ، بچه كار رنجه شدهاى تا بدان قيام نمايم و مرادت را برآرم . طيفور گفت بنده را شاه سرور به خدمت ملك فرستاده است و پيغام چند ارسال كرده است . اگر اجازت حضرت نافد مىشود به خدمت بگويم .
عسطور گفت بگوى . طيفور گفت ملك را معلوم باشد كه شاه سرور يمنى ميگويد كه اكنون مدت چند سال است كه مرا با ايرانيان جنگ است و خيلى حرب كردم و چندين مملكت بر باد دادم و پسرانم بعضى بهلاك آمدند و بعضى گرفتار شدند و مال و گنج آنچه داشتم درباختم . اين همه از بهر آن كردم كه دختر بفيروز شاه ندهم ، اگرچه او را پارهپاره كنم كه هرگز به دو ندهم . اما مرا معلوم است كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 318
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣١٨