تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
حمله كردند و ازين طرف ديگر شاه‌زاده فيروز شاه با سپاه سى هزار سوار حمله كردند . سپاه مصر و شام و روم و عرب و عجم درهم درافتادند ، جنگ پيچيدن گرفت ، گردوغبار بر فلك دوار برآمد ، هاىوهوى گردان و شيههء مركبان در آن دشت و بيابان درافتاد ، چشمهء خورشيد ناپديد شد ، ابر بلا بر بالاى سر آن‌دو لشكر بر آمد و باران محنت باريدن گرفت ، سر و دست در خاك ميدان ريزان شد ، جوى خون از هردو طرف روان شد ، لرزه بر اندامها افتاد و دلها در طپش آمد و مقراض اجل طناب عمرها بريدن گرفت و شحنهء مرگ تيغ هلاك در حركت درآورد و ساقى وفات ، جام ممات در دست ، گرد آن‌دو سپاه برآمد . تير باريك‌رو در ديدها جاى كرد و گرز گران سر و مغز مىشكست و اژدهاى تيغ بىدريغ در پس قفاى حريفان مىآمد . يكى را سر از بدن جدا شده و يكى چون خيار بدونيم شده ، يكى را پاى در ركاب مانده ، يكى را تير در چشم فرورفته ، يكى را نيزه در شكم از پشت بدرآمده ؛ پدر بر فرزند و دوست بر دوست بيگانه شده . ملك داراب بر سر پشته‌يى رفته بود و در آن رزمگاه نگاه ميكرد . هرچند كه جنگ بسيار ديده بود و حرب بسيار كرده بود ، مرد كار و رستم روزگار بود ؛ اما مثل آن حرب كس نديده بود و هيچ گوش نشنيده . در آن جنگ‌گاه « 1 » فرخ‌زاد گوشه گرفته بود و هيچ حرب نميكرد . اما آنچه فيروز شاه كرد ، بصفت راست نيايد و ملك بر فلك ثناى او ميگفت كه چندان از آن كافران روم و يمن هلاك كرد كه از حساب و شمار بگدشت . اما روميان نيز نيك ميكوشيدند ، بيت :
دو لشكر چو درياى آتش‌دمان * گشادند باز از كمينها كمان « 2 » دگر باره در كارزار آمدند * بشير افگنى در شكار آمدند همان كوس رويين ز اشكال چرم ( ؟ ) * نه دل بلك پولاد را كرد نرم دراى جگر تاب و فرياد زنگ * ز سر مغز مىبرد وز روى رنگ
هامش
( 1 ) - در اصل : جنگاه . ( 2 ) - در اصل : ميان .