تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
كه ايشان دست زيادتى بر ما گشوده‌اند . اكنون ما چند پادشاهيم : سرور يمنى شاه يمن ، و سكندر شاه سلطان سكندريه ، و ملك مسروق بن عتبه پادشاه دمشق ، و من كه ملك مصرم ، و تو كه قيصر رومى ، غير از امراى ديگر ، جمله از دست و تيغ ايشان ملك و مملكت خود بديشان گذاشته‌ايم و دربدر افتاده‌ايم . اگر در كار سستى كنيم ، روم را نيز بگيرند و ما را سرگردان كنند . مردانه‌وار بايد ايستادگى كردن . باشد كارى كنيم كه هركسى بملك و خان‌ومان خود برسيم . جمله گفتند چنين است كه ملك وليد خالد ميگويد . فردا بجان ايستادگى كنيم و بدل و جان بكوشيم . باشد كه كارى برآيد . پس منادى جنگ در سپاه روم زدند كه فردا جنگ است . جنگ بايد كرد . كوشش نام و ننگ بايد كرد . فرخ‌زاد در ميان ايشان بود . با خود گفت كه فردا عظيم جنگى خواهد بودن و البته يقين است كه اين سپاه را خواهند شكستن . اكنون من كار عظيم كردم ؛ از مبارزان ايرانى ، از ياران خود ، بيست و چهار كس را گرفتم ، مرا نيز با اين قوم بقيصريه بايد رفتن ، بايد بمعاونت ياران قيصريه را بگيريم . چون برادرم بهزاد اينجا نيست ، مرا باز پيش فيروز شاه بايد رفتن و گفتن كه فرخ‌زاد كه گل‌نوش دختر ملك سليم را دوست ميداشت ، او در سپاه ايران بود ، اكنون كجاست كه در سپاه ايران نيست . بكجاست تا ببينم كه چه ميگويد و مرا مىشناسد يا نمىشناسد . راوى گويد كه چون شب درآمد از هردو طرف چراغ و مشعله بركردند و خروش آن‌دو سپاه تا فلك دوار ميرفت . هيچ‌كس را از ترس فردا خواب نمىبرد . يكديگر را وداع ميكردند و كارسازى حرب فردا ميكردند ، تا عاقبت آن شب تا بروز روشن مبدل شد و صبح صادق سر از جيب افق برآورد و خورشيد جمشيد بر سطح فلك ظاهر گشت و عالم تاريك بنور آفتاب منور گرديد و شاه سوار گردون يك اسبه در ميدان آسمان در جولان آمد و تيغ شعاع در دست به قصد سلطان شب