تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
درآمد و بيك حمله سپاه شب را تارومار كرد . آن‌دو لشكر و آن‌دو حشر و آن دو درياى تير و تبر از جاى برجستند و غرق آهن و پولاد شدند و پاى در ركاب درآوردند و علمهاى الوان بباد شمال و جنوب بردادند و طبل جنگ و ناى رزم فروكوفتند . شاهان و شهرياران در قلب در زير چترها بايستادند و امراى ايران و روم در صف سپاه رفتند و نقيبان صف گردان راست كردند . چون ميمنه و ميسره راست كردند باد شمال از روى جبال در آن مرغزار وزيدن گرفت . آن روز سپاه ايران سيصد و پنجاه هزار مرد بودند و سپاه مصر و روم و شام و يمن ششصد هزار مرد بودند . چون كار هردو سپاه تمام شد ، اول كسى كه عزم ميدان كرد ، سوارى بود آراسته بساز و سلب گردان ، از سر تا ناخن پاى آنچه مرد را بايد در روز مردى بر خود راست كرده و بر مركب كوه نهاد ، بسرعت چون باد ، ميدانى و جولانى ، و گام‌زن و خاراشكن ، خردگوش آهن پوش ، درازدم پولادسم ، رعد آواز آهو تاز ، درياگدار آتش‌خوار ، در برگستوان جنگ كشيده ، در ميدان درآمد . طريت كرد و جولان نمود و نعره برآورد و گفت بدانيد كه من كيستم . منم بندهء يزدان پاك ، خداوند اين گردنده افلاك ، بهمن زرين‌قبا خدمتكار شاه ايران ، شاه‌زاده فيروز شاه . بياييد در ميدانم تا هنر مردى و مبارزى بشما بنمايانم . فرخ‌زاد گفت امروز هيچ در ميدان مرو كه هم‌اكنون اين سپاه را بخواهند شكست . قابوس رومى عزم ميدان كرد . چون در مقابل پهلوان بهمن زرين‌قبا رسيد ، يك نعره بر بهمن زد كه مرا مىشناسى ؟ منم قابوس كه در آن دمى كه در قلعهء جهان‌افروز بگرفتن شما آمدم . و من خود گرفتار شدم ، مرا عظيم سخت بربستى و هيچ رحم بر من نكردى . اكنون خود را چگونه مىبينى ؟ بهمن زرين‌قبا گفت اى ابله نادان ! اين چه سخن باشد كه تو ميگويى ؟ آخر من جستهء تو نيستم ، تو جستهء مايى . اگر آن حرام‌زادهء دغل و آن ملعون جعل ترا از بند نمىگشود و ما را بيهوشانه نمىداد ، ما كار تو آنجا مىساختيم . اما نصيب چنين بود كه امروز