قيصر به سپاه رسيد سرور يمنى و وليد خالد و امراى ديگر پيش قيصر آمدند . قيصر زخم داشت و از امرا هفت سردار بهلاك آمده بودند و هيچ كارى نكرده بودند .
احوال سؤال كردند چنانك رفته بود ، تقرير كردند . جمله از آن حال عجب ماندند كه فيروز [ شاه ] چون ناپديد شد و چون پديد آمد . جاسوسان آمدند و چنانك شنيده بودند گفتند . قيصر گفت به هيچ نوعى با اينها برنمىآييم ، اما اين همه خرابى از آن رعنا آمد . اگرنه خاطر عين الحيات مىبود ، البته او را مىكشتم . حاليا حكم كرد كه تا آندو دختر را در زنجير كشند و بقيصريه برند تا ببينيم كه حال ما با اين قوم بكجا خواهد رسيدن كه دلش دربند وصل عين الحيات بود . در حال خادمان آمدند و آن هردو دختر به خود آمده بودند ، اما سر در پيش و در غم جان خويش بودند . ايشانرا دربند كشيدند و بند گران بر جهانافروز نهادند و با پنج هزار سوار ايشانرا بقيصريه بردند و آنجا كه حكم ملك بود دربند كردند . خلق قيصريه از اين حال ميگفتند و عجب مانده بودند و آن دختران خود را تسلى ميدادند كه چون شاهزاده بسلامتست لابد كه بچارهء ما مشغول خواهد شدن . ايشان دل بر صبر و تحمل نهادند .
اما ازين طرف مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون چند روز برين قصه بگدشت فيروز شاه گفت ديگر ما را صبر كردن لازم نيست ، فردا جنگ خواهيم كردن . منادى حرب در سپاه ايران زدند . جاسوسان سپاه روم اين خبر بقيصر بردند كه فردا ايرانيان كوس جنگ خواهند زدن و عزم حرب دارند .
قيصر روم عظيم ملول شد كه زخم داشت و دل و جانش پيش عين الحيات بود ، و ميخواست كه زودترى از كار ايرانيان ايمن گردد و بتدبير كار وصل عين الحيات بپردازد . چون معلوم كرد كه ايرانيان عزم حرب دارند ، امرا را با پادشاهان جمع كرد و گفت جاسوسان من آمدند و خبر چنين آوردند كه فردا ملك داراب جنگ خواهد كردن ، مجال نمىدهند كه ما عزاى امراى خود بداريم . وليد خالد گفت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 311
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣١١