تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
تيغ دريشان نهادند . جنگ پيچيدن گرفت . خبر بقيصر كردند كه اى ملك سپاه ايران از عقب رسيدند و ما را در ميان گرفتند . قيصر گفت اكنون چارهء گريختن كنيد . باشد كه جان بدر بريم كه اكنون فايده‌يى نخواهد كردن . سپاه از قلعه رو بدر نهادند تا باشد كه جان بدر برند . سيامك سر راه بريشان گرفته بود ، از سر دره تا پايان دره جمله سپاه بودند . راويان داستان چنين روايت كرده‌اند كه جنگى عظيم واقع شد و بسيارى خلق از هردو طرف بهلاك آمدند . اما عاقبت مظفر ايرانيان آمدند كه جاى ايشان گشاده‌تر بود و شاه‌زاده فيروز شاه آن روز حربى كرد كه هيچ چشمى نديده بود و هيچ گوشى نشنيده بود . هفت هزار مرد از سپاه روم بهلاك آمده بودند ، و شاه‌زاده چند جاى زخم خورده بود . قيصر بهزار زحمت جان خود بدر انداخت . بخت بر گشته و سعادت رميده رو بسپاه خود كرد . شاه‌زاده چون آن لشكر را بشكست سيامك سياه‌قبا و رستم اردستانى و ديگر مبارزان در پيش فيروز شاه خدمت كردند . شاه‌زاده بر جان پهلوانان آفرين كرد و آنچه در آن قلعه بود از مال و زر و زرينه كه تعلق بجهان‌افروز داشت جمله را برداشت و رو بسپاه خود نهاد . طارق عيار پيشتر برفت و ملك داراب را از آن حالها آگاه كرد . امرا خرميها كردند و سوار شدند . از يك طرف سپاه روم شكسته و لشكر بباد فنا رفته و قيصر نيز زخم تير بر پشت و بازو داشت ، در سپاه آمدند ؛ و از طرف ديگر لشكر ايران فتح كرده و غارت و غنيمت آورده و گنج و مال بسيار در سپاه آوردند . فيروز شاه به خدمت ملك داراب آمد و پاىتخت ملك داراب را ببوسيد . ملك فرزند را در كنار گرفت و گفت اى جان پدر ، صورت حال را بگو كه چون بود ؟ شاه‌زاده فيروز شاه به زانو درآمد و آنچه رفته بود از اول تا آخر جمله را شرح داد . از كار و كردار جهان‌افروز و از آوردن عين الحيات و بردن پهلوانان در قلعه و محبت او با شاه‌زاده و گرفتار شدن هلال عيار و بينى بريدن او و جستن هلال و