بيرون آمدند و سوار شدند و دست بتيغ كردند . اكنون در جنگاند . قيصر گفت زينهار گردش درآييد ، باشد او را بگيريد . هنوز فرصت است كه سپاهى سى هزار گرد قلعه گرفتهاند .
قابوس و فرطوس و جالينوس و امراى روم و قيصر از آن ايوان بيرون آمدند .
فيروز شاه را ديدند با خورشيد شاه و جمشيد شاه و بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه در ميان قلعه در حرب بودند . و دو دستى تيغ مىزدند و مردانهوار جنگ ميكردند .
قيصر گفت اى جوانمردان ، ما سى هزاريم و ايشان پنج وجود بيشتر نيستند .
بكوشيد كه اين نيز فرصتى عظيم است ! روميان دست بتيغ كردند و شاهزاده و پهلوانانرا در ميان گرفتند . غوغا از آن قوم برآمد . آنانى كه در بيرون قلعه بودند رو در ميان قلعه نهادند . جاى تنگ و لشكر غلبه و جاى حركت كردن نبود .
كار بر فيروز شاه و پهلوانان بتنگ آوردند . درين حال بهروز پيش پيش شاهزاده پيدا شد . فيروز شاه كه بهروز را ديد ، گفت اى بهروز حال لشكر چيست ؟ گفت اى شاهزاده غم مخور كه لشكر دمبدم ميرسند . طارق را فرستادهام . فيروز شاه گفت تو بطلب سپاه رو كه كار بدست ، كه اين حرامزادگان غلبهاند و جاى حركت كردن نيست و ما را عظيم در ميان گرفتهاند و مركب از هيچ طرف نمى توان راندن .
بهروز رو بر در قلعه نهاد و عظيم غلبه بودند نتوانست بيرون رفتن . بر بالاى برج شد و بخم كمند بشيب رفت و در آن بيشه با صغير عيار دوان شدند . ناگاه طارق عيار را بديدند كه مىدويد و لشكر ايران در عقب او مىآمدند و سرگردان ميگشتند و هيچ راه پيدا نبود . چون بهروز را بديدند ، خرم شدند . گفتند هيچ نميدانيم كه كجا مىبايد رفتن . بهروز گفت زود بياييد كه فيروز شاه در حربست . آن سپاه را بياوردند و از عقب آن سپاه در آن دره درآوردند و طبل فروكوفتند و ناى دردميدند و نعره زدند كه تا باد دولت فيروز شاه و ملك داراب باد ! چون برسيدند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 308
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٠٨