تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
نگاه كرد ، به‌روز عيار را ديد . گفت اى عيار من كجايم و اين‌جاى مجهول چه جاى است ؟ به‌روز حكايت كرد قصهء زرينه و قابوس و هوش‌بردادن و رفتن و قيصر را آوردن و عين الحيات را و جهان‌افروز را بردن ، جمله را بگفت . آه از جان فيروز شاه برآمد و بسيار دريغ خورد و گفت اكنون قيصر بكجاست ؟ به‌روز گفت در بيرون ايوانند و ترا مىجويند . گفت سلاحهاى ما كو ؟ صغير گفت هم درين سردابه است . فى الحال رفت و آورد . شاه‌زاده گفت اى به‌روز ما سلاح مىپوشيم و بيرون ميرويم اما ترا زود مىبايد بلشكرگاه رفتن و از براى ما مدد آوردن . به‌روز گفت اى شاه‌زاده بديده بروم و منت بر جان دارم . اين بگفت و بيرون آمد و از قفاى قلعه بيرون رفت و رو بلشكرگاه نهاد . اما ازين طرف . . . راوى داستان روايت مىكند ، كه فيروز شاه مسلح شد ، گردان همه سلاح پوشيدند و از آن سردابه بيرون آمدند و بر در ايوان آمدند . صغير [ ك ] در پيش افتاد و آن جوانمردانرا بياورد تا بر در ايوان رسيدند . بر در آن ايوان خيلى مردم بودند و ميان قلعه نيز از لشكر پر بود . قيصر هنوز در ايوان بود ، با خود در انديشهء كار فيروز شاه بود كه آيا كجا رفته باشد و در انديشهء بردن مال قلعه بود ، كه در آن ايوان جهان‌افروز مال بىشمار بود . اما تقدير خداى تعالى چنان بود كه شاه‌زاده از ايوان بيرون آمد . نظر شاه‌زاده بر مركب گلگون خودش افتاد كه جمعى از سرهنگان قيصر آن مركب شاه‌زاده را در ميان گرفته بودند . شاه‌زاده چون مركب خود را بديد خرم گرديد و نعره بر آن سرهنگان زد و گفت منم فيروز شاه بن ملك داراب ! و يكى را بر ميان زد و چون خيار به دو نيم كرد . باقى رم خوردند . شاه‌زاده پيش مركب گلگون آمد و خيز كرد و بر مركب سوار شد و ديگر پهلوانان نيز هريكى بر مركبى سوار شدند كه آنجا مركبان بسيار ايستاده بودند كه خداوندانش در ايوان بودند . بعد از آن دست به تيغ كردند . در آن حالت خبر بقيصر كردند كه اى ملك معلوم‌دان كه فيروز شاه با چهار مبارز از ايوان