بودند ، هيچ نميدانيم كه كجا رفتند . قيصر بيرون آمد بغايت ملول . و بهروز عيار صورت مبدل كرده بود و در آن ميان ايستاده بود و هيچكس او را نمىشناخت .
صغير [ ك ] عيار نيز در آن ميان بود و عظيم در خوف بود كه مبادا شاهزاده را بيابند .
از ناگاه صغير [ ك ] بهروز عيار را بديد ، بشناخت . اگرچه او را نديده بود . اما به صورت عيارى معلوم كرد كه او عيار ايرانيست . پيش بهروز آمد و سلام كرد و گفت اى شيرمرد ، بيا كه با تو كار دارم . بهروز عيار به صورت عيارى چيزى معلوم كرد و در عقب صغير [ ك ] عيار روان شد تا در گوشهء ايوان رسيدند . صغيرك عيار گفت اى شيرمرد چه كسى كه درين ميان چون عياران و طراران مىگردى و صورت عياران دارى ؟ بهروز گفت عيارى چه باشد ؟ من ركيبدار وليد خالدم . صغير [ ك ] گفت دروغ ميگويى ، تو عيارى و از ايرانى . بهروز را از دانايى او عجب آمد ، و گفت چون مىدانى كه من عيارم ؟ گفت از آن سبب كه مردان مردان را شناسند ، و ديگر در محبت ايرانيان درستم . اكنون محل اينها نيست ، درياب كار فيروز شاه و پهلوانانرا . دخترانرا خود بردند . بهروز عيار گفت اى شيرمرد تو چه كسى ؟
گفت مرا صغير عيار نام است ، چاكر جهانافروزم . و كنيزك جهانافروز زرينهء حرامزاده اين كار او كرد و بيهوش دارو بخورد اينها داد و همه را بيهوش كرد .
من ايشانرا در سردابهيى پنهانى كردهام . اما نمىدانم ايشانرا به هوش آوردن .
بهروز گفت بيا و به من بنما . صغير گفت قيصر بيرون ايوانست و راه خاليست . بيا تا برويم ، و در پيش افتاد . بهروز عيار در عقب او ميرفت تا بدان سردابه رسيدند .
صغير پيشرفت و بهروز در عقب .
بهروز چراغ عيارى را برافروخت ، نگاه كرد فيروز شاه را ديد با گردان بيهوش افتاده . بهروز فى الحال دارويى از انبانچهء عيارى بيرون آورد و حل كرد و در حلق ايشان ريخت . ايشان بقى افتادند و قى كردند و داروى ديگر بيرون آورد و در دماغشان ريخت . عطسهيى چند زدند و به خود آمدند و راست بنشستند . فيروز شاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 306
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٠٦