بگفتند و نرمنرم ميرفتند . بهروز عيار در ميان ايشان بود كه با ايشان آمده بود چون از صورت حال معلوم كرد ، دريغ خورد از جوانى ايشان [ و گفت ] دريغا كه چون قيصر را چشم بريشان خواهد افتادن ، در حال ايشانرا خواهد كشتن . صغيرك عيار در آن ايوان در كمين بود ، و چون بيد مىلرزيد كه مبادا ايشانرا ببينند .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون آن جمع درآمدند ، در آنجا كه مجلسگاه ايشان بود اسباب مجلس نهاده بود ، اما ايشان هيچجا پيدا نبودند .
قيصر گفت كو اينها « 2 » ؟ قابوس گفت ما اينها را اينجا گداشتيم و به خدمت ملك آمديم .
قابوس از خادمان پرسيد كه اينها كو ؟ كجا رفتند ؟ خادمان گفتند كه ما بر برج بوديم . ازيشان خبر نداريم . قيصر گفت دروغ مىگوييد . گفتند بتاج و تخت ملك سوگند كه دروغ نمىگوييم . اگر باور نداريد اينك در خانهء ديگر جهانافروز و عين الحيات دربند و بيهوش افتادهاند . قيصر با پسران شاه سرور در آن خانه درآمدند .
آندو دختر چون دو اختر و يا چون دو سرو روان بيهوش افتاده .
راوى داستان روايت كند كه چون چشم قيصر روم بر جمال شاه خوبان افتاد ، آن چشم نرگسين و موى مشكين ، و آن عارض گلگون و آن شكل موزون ، و آن روى چون ماه و آن زلفين سياه ، آن قد سروين و آن دندانهاى چو پروين ، تنى سيمين چون طاوس رنگين ، و آن لبان چون ياقوت و آن روح را قوت ، در خواب بيهوشى ؛ و جهانافروز چون گل نوروز در پهلوى عين الحيات خفته . قيصر روم را در خاطر آن بود كه چون چشمش بر جهانافروز افتد در حال او را بكشد كه ازو در غور بود . اما خداى تعالى را حكمتى ديگر بود ، كه چون چشم قيصر روم بر جمال عين الحيات افتاد ، بدل و هزار دل بر شاه خوبان عاشق شد و دل در محبت او بست ؛ آن عشق قيصر سبب حيات جهانافروز بود . قيصر گفت حاليا اين دخترانرا بلشكرگاه بريد تا ما آن ديگرانرا طلب كنيم . قابوس گفت فيروز شاه و پهلوانان او درين خانه
هامش
( 2 ) - همچنين است در اصل . و يك بار ديگر يعنى در سطر بعد نيز به همين استعمال باز ميخوريم .