27 شكست قيصر
آغاز مجلد پنجم بالخير و السعادة و الظفر مؤلف اين داستان غريب و عجيب چنين روايت مىكند كه خوانديم در حضور دوستان كه قابوس بىناموس و زرينهء پركينه ، هردو ملعون بر در بارگاه قيصر آمدند و بار طلب كردند . چون بار يافتند درآمدند و خدمت كردند و قصه را گفتند . قيصر شادمانه شد ، فى الحال بفرمود تا پسران شاه سرور با چند مبارز با لشكر ده هزار مرد سواره شدند و رو بقلعه نهادند تا رسيدند . آن كنيزكان بر بالاى برج بودند ، چون قابوس را با قيصر بديدند ، شادى كردند و نعره زدند و از برج بشيب آمدند و در حال در قلعه را بگشودند . با قيصر جمعى از مبارزان و پسران شاه سرور يمنى در قلعه درآمدند و باقى لشكر را بر در قلعه گداشتند ، تا قلعه را در ميان گرفتند . اما قيصر بر در ايوان رسيد ، حكم كرد كه مبارزان سپر پولاد در سر كشند « 1 » و تيغها از نيام بيرون آورند و در پيش بروند . قابوس گفت اى ملك اين همه از براى چيست ، كه ايشان همه بيهوشند . زرينه گفت اى ملك هريك را يك مثقال بيهوشانه دادهام كه سه روز ديگر امكان ندارد كه به خود آيند . قيصر گفت احتياط شرط است . اين
هامش
( 1 ) - در اصل : كشيدند .