عيار گرديد و از قفاى قلعه درآمد و بخم كمند در قلعه درآمد ، تا به ايوان رسيد .
فيروز شاه را ديد با آن چهار مبارز بيهوش افتاده . حيران ماند ، گفت عجب حاليست ! اكنون چون كنم ؟ ايشان رفتند تا قيصر را بيارند ، صغير كودك بود و در كار عيارى استاد نبود ، نميدانست كه ايشانرا چگونه به هوش آرد . متحير فروماند .
راوى گويد كه سردابهيى بود ، عظيم تاريك و درش ناپيدا . پنهانى جايى بود .
صغير گفت حاليا اين مدهوشانرا درين سردابه كشم تا چه شود . اين بگفت و به زحمت بسيار آن مبارزانرا در آن سردابه كشيد و سلاح ايشانرا پنهان كرد و خود بر بام ايوان شد كه تا ديگرچه آيد . با خود گفت آنچه توانستم كردم تا تقدير خداى تعالى چيست . اما از آن طرف قابوس و زرينه مىآمدند تا خبر گرفتار شدن فيروز شاه و مبارزان او و قصهء داروى هوشبر دادن ، به قيصر روم ببرند .
تمام شد اين مجلد چهارم بر دست كمترين بندگان محمود دفتر خوان در بلدهء تبريز در آخر ماه مبارك جمادى الاولى « 1 » فى تاريخ سنة سبع و ثمانين و ثمانمايهء هجريه . اكنون مدخل كنيم در مجلد پنجم از گفتار مولاناى اعظم شيخ حاجى محمد بن مولانا على بن حاجى محمد بيغمى اصلح اللّه شأنه .
يزدان نظر خويش بدان بنده كند * سرّ دل او به حكمت آگنده كند
كو از سر صدق دل « 2 » به اخلاص درست * يك فاتحه در كار نويسنده كند
هامش
( 1 ) - در اصل : جمادى الاول .
( 2 ) - در اصل : در .