تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه جهان‌افروز كنيزكانى كه داشت ايشانرا گفت كه شما را اينجا مىبايد بودن كه تا من با فيروز شاه بروم . بعد از آن كسى بفرستم شما را ببرم . گويند كه جهان‌افروز را كنيزكى بود ، زرينه نام و خزينه‌دار جهان‌افروز بود و تمام اختيار او داشت . آن نمك به حرام حرام‌زاده ، با خود انديشه‌يى كرد و قدرى داروى بيهوشانه از خزينه بيرون آورد و در طعام و شراب كرد و در پيش فيروز شاه آورد . فيروز شاه گفت اول طعام بخوريم بعد از آن سوار شويم . چون از آن طعام بخوردند زمانى شد ، خواستند كه خيزند و سوار شوند از پاى درافتادند و بيهوش شدند . زرينهء ملعونه كنيزكان و خادمانرا جمع كرد و گفت من چنين كارى كردم از براى قيصر روم . اكنون شما چه مىگوييد ؟ همه گفتند كه نيكو كردى . بيامدند و اين حكايت را با قابوس بگفتند . قابوس خرم شد و گفت كارى كردى كه قيصر بپانصد هزار مرد آن نمىتواند كردن . زود باشيد و مرا از بند بگشاييد تا بگويم كه چه مىبايد كردن . در حال قابوس را از بند بيرون آوردند . قابوس گفت كشتن فيروز شاه و ياران او مصلحت نيست . شايد كه قيصر بكشتن ايشان انديشهء ديگر كند . مصلحت در آنست كه ما برويم و قيصر را ازين حال آگاهى دهيم تا رضاى ملك بر چه نوع باشد . فيروز شاه را با چهار مبارز دربند كشيدند . عين الحيات و جهان‌افروز را در خانهء ديگر دربند كردند . آن كنيزكان بر بالاى بارو آمدند . قابوس و زرينه هردو سوار شدند و رو به سپاه قيصر نهادند . صغيرك عيار بر سر راه در كمين نشسته بود . آواز سم مركب شنيد ، بازپس نگريست زرينه را ديد كه با قابوس ميرفتند و سخنى ميگفتند و مىخنديدند . صغيرك عجب ماند و با خود گفت كه قابوس دربند بود ، از بند چگونه جستست و زرينه كنيزك جهان‌افروز است با قابوس بكجا ميرود ؟ اين انديشه كرد و بر يكسو شد تا ايشان بگدشتند . صغير عيار باز گشت تا در قلعه رسيد . از دور نگاه كرد كنيزكان بر برج و بارو بودند . صغير