بيارند . پارهيى دلش بدان سبب خوش بود كه جهانافروز نيز در آن ميان بود . او درين انديشه كه ناگاه غوغا برآمد كه قيصر آمد و هيچ كارى نكرده است و شاه شجاع زخم خورده است . چون درآمدند ، آنچه رفته بود حكايت كردند كه كارى نكرديم .
قابوس را گرفته و شماط را كشتند و ده كس ديگر را بكشتند . سرور و وليد خالد پيش قيصر آمدند و گفتند اى ملك چه كردى ؟ قيصر گفت كه لعنت بر هلال عيار باد كه ما را بكشتن داده بود . اما من در آن فكرم كه در آن دم كه با فيروز شاه بجنگ كردن مشغول شديم آنكس كه بود كه از آن حجره بيرون آمد و شاه شجاع را زخم زد و تيغ در ما نهاد و ده كس از ما بكشت . هلال گفت آن دختر تو بود ، جهانافروز ، كه از آن حجره بيرون آمد و آن كارها بكرد . قيصر گفت اگر ميدانستم كه ايشان بيدارند ، نمىرفتيم . ما سهوى عظيم كرديم كه سپاه با خود نبرديم .
اكنون بتدبيرى ديگر مشغول بايد شدن . اما نمىدانيم كه با قابوس چه خواهند كردن ؟ ايشان در آن انديشه بودند . . .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون ايشان گريختند و قابوس را گرفتند ، فيروز شاه گفت اين حرامزاده را بياريد . قابوس را گرفته پيش آوردند . فيروز شاه گفت راست بگو كه شما چون دانستيد كه ما اينجاييم . قابوس گفت نيمشبى بود كه هلال عيار پيش قيصر آمد و از حال شما با قيصر بگفت و ما را او بدين قلعه آورد . عين الحيات گفت ترا گفتم كه اين حرامزاده را بكش ، قبول نكردى . خداى تعالى راست آورد كه بدست اين حرامزادگان گرفتار نشديم .
فيروز شاه گفت اكنون بودن ما اينجا نيك نيست . زود ما را از اينجا بايد رفتن .
جهانافروز گفت قيصر از بودن من و اين قلعه نمىدانست . اكنون كه معلوم كرد من نتوانم اينجا بودن . من بسيار مال درين قلعه دارم ، آنچه برداشتنى باشد بردارم و باقى را حاليا بگدارم ، تا وقتى كه محلش باشد . فيروز شاه گفت كه صغير برود و بر سر دره و آنجا باشد كه اگر قيصر سپاهى بر سر ما بفرستد او زودتر بيايد و ما را خبر كند . صغير گفت بروم . صغير برفت .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 301
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٣٠١