گران بر دوش و جمعى ديگر مغرق سلاح از قفاى او از پس پرده پيدا شدند .
فيروز شاه يك نعره بريشان زد كه هى چه كسانيد و از كجا درين قلعه آمديد ؟
از آواز نعرهء فيروز شاه پهلوانان بيدار شدند و برخاستند و آن جمع را بديدند . قابوس گفت اى ايرانى بىوجود ! جان كجا برى كه اينك آمديم ! اين بگفت و خواست « 1 » تا آن گرز را بر فرق فيروز شاه بزند . شاهزاده برهنه بود ، بيك تاى پيراهن بود ، از آنجا كه قابوس بود تا آنجا كه فيروز شاه بود پنجاه قدم بود . قابوس چون نزديك رسيد ، در پيش فيروز شاه شمعدانى بود ، از زر سرخ ؛ فيروز شاه بناچار آن شمعدانرا برگرفت و به زانو درآمد و آن شمعدان زر سرخ را گرد سر بگردانيد . قابوس درآمد ، چنان بر سينهء قابوس زد كه دلش به درد آمد و آه از جانش برآمد . قابوس بدان ضرب از پاى درافتاد و آن عمود كه در دست داشت درافتاد . شاهزاده برجست و آن عمود را برداشت . شماط كه با سيف الدوله ياغى شده بود و سبب خرابى ملك ملاطيه او بود ، فيروز شاه دريافتش و يك عمودى بزد بر سرش كه مغزش پريشان كرد . گردان برجستند و هريكى شمعدانى از نقره و طلا درربودند و بر آن قوم حمله كردند . قيصر گفت مردانه باشيد . شاه شجاع و شاه اسد و حارث حمله ميكردند . شخصى چون درختى نيم زرهى پوشيده و تيغى در دست گرفته بيرون آمد و حمله كرد و زخمى عظيم به شاه شجاع رسانيد . شاه شجاع بگريخت و آن جوان چند كس را بكشت . قيصر از آمدن پشيمان شد . گفت اين بدان مىماند كه ما را تمام خواهند « 2 » كشتن . بگريزيد كه جمله هلاك خواهيد شدن ! جمله رو بهزيمت نهادند . آن جوانان چند كس را بكشتند . قيصر بهزار زحمت از آن ايوان بيرون آمد و سوار شدند و بتاختن تمام رو بلشكرگاه نهادند . ميرفتند و از قفا نگاه مىكردند و دشنام ميدادند تا به سپاه رسيدند .
گويند كه سرور يمنى در انتظار بود ، كه فيروز شاه را بيارند و عين الحيات را
هامش
( 1 ) - در اصل : خاست .
( 2 ) - در اصل : خواهد .