من قدم او را بر خود نامبارك داشتم و او را به تو دادم كه او را بكش ، او را چه كردى ؟ طمطام سر در پيش انداخت و گفت « 1 » اى شاه ، بجان زينهار ! مرا برو رحم آمد و او را بدايه دادم و در سردابهيى پروردند تا به حد بلوغ رسيد ، درين بيشه قلعهء خرابى بود ، بدانجا رفت و آنجا مىبود .
قيصر حكايت جهانافروز را از اول تا آخر با وزير حكايت كرد و گفت زود باش تا برويم ، باشد كه ايشانرا بگيرم . در حال قيصر با شاه شجاع و شاه اسد و هلال عيار با خاصگيان قيصر سوار شدند و روى بدان قلعه نهادند . هلال در پيش راهبرى مىكرد و ميرفتند تا بدان قلعه رسيدند . قيصر چون آن قلعه را بديد گفت اى ياران چهار هزار و [ چهارصد و ] چهل و چهار قلعه و شهر در فرمان دارم ، هرگز ندانستهام كه درين دره قلعهيى هست . طمطام گفت اين قلعه را جهانافروز ساخته است و درين قلعه گنجى يافته است . هلال گفت شما چندان صبر كنيد كه من درين قلعه روم و در قلعه را به روى شما بگشايم . اين بگفت و كمند بر برج قلعه انداخت و دست در كمند زد و بر بالا آمد و از آن طرف در قلعه درآمد و قفاى در قلعه آمد . قيصر با قابوس و شاه شجاع و جمعى كه با قيصر آمده بودند جمله در آن قلعه درآمدند . هنوز از شب اندكى مانده بود . ايشان ميرفتند تا در ايوان رسيدند و از مركبان پياده شدند و تيغها كشيدند و در ايوان درآمدند . مىآمدند تا بر در پرده رسيدند .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه در آن حالت فيروز شاه و بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه همه بيكجا در خواب بودند . عين الحيات و جهانافروز در حجرهء ديگر بودند كه ايشان پرده برانداختند كه در آن ايوان روند . تقدير خداى تعالى چنان بود كه فيروز شاه از خواب بيدار شده بود كه شربتى بنوشد . شمع كافورى هنوز ميسوخت ، نگاه كرد شخصى را ديد غرق پولاد از قفاى پرده پيدا شد . عمود
هامش
( 1 ) - در اصل : انداخت قيصر گفت .