تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
كه مىتواند بيدار كردن ؟ هلال آواز بلند كرد و گفت اى سرهنگان شما چه ميگوييد ؟ مرا به سبب او بينى بريده‌اند و من خبرى از براى قيصر آورده‌ام كه چون بشنود عظيم خرم شود . قيصر در آن‌وقت از خواب بيدار شده بود و در انديشهء كار ايرانيان بود كه پسرم را كشتند و طرم‌تاش را هلاك كردند . چون كنم و جواب اين قوم چگونه بدهم ؟ كاشكى هرگز قدم شوم يمنيان بدين مقام نمىرسيد . قيصر درين فكر بود كه آواز هلال عيار بشنيد . آواز داد كه اين كيست كه بانگ مىزند ؟ خادمى گفت كه هلال عيار است كه بينىاش بريده‌اند و ميگويد كه خبرى آورده‌ام از براى قيصر . گفت او را بياريد ، هلال را درآوردند ، قيصر در هلال نگاه كرد ، بينىاش از روى برداشته ديد و سر و روى جمله در خون غرق . گفت اى هلال اين چه حالتست و بينىات را كه بريده است ؟ هلال گفت دختر تو ! قيصر گفت اى هلال من دختركى دارم ؟ گفت اى ملك جهان‌افروز دختر تو نيست ؟ قيصر گفت اى هلال مرا خبر نيست . هلال گفت بلى دختر تست . شماس را او كشت و دىروز طرم‌تاش را بيك چوبهء تير بر خاك انداخت ، و فيروز شاه را او برد و من « 1 » دىروز در عقبش رفتم ، در ميان اين بيشه قلعه‌يى ديدم ، و من در قلعه رفتم ، بر بام ايوان شدم عين الحيات را با فيروز شاه و بهمن زرين‌قبا و بهمن زرين كلاه و خورشيد شاه و جمشيد شاه و جهان‌افروز را ديدم ، جمله بيك‌جا نشسته . پس هلال زبان برگشود ، از بردن عين الحيات از ميان بيشه و آنچه كرده بود جمله را بازگفت . قيصر گفت مرا خود دختر نيست ؛ با وجود [ آن ] كه باشد ، او را با فيروز شاه چه دوستى و آشنايى باشد ؟ هلال گفت كه او را دوست مىدارد و خود را بزنى به دو داده است . قيصر متحير فروماند . فرمود كه وزيرم را طلب كنيد . برفتند و طم‌طام را طلب كردند . طم‌طام درآمد و خدمت كرد . قيصر گفت اى [ وزير ] در فلان تاريخ كه خداى تعالى مرا دخترى داد و مادرش در وقت حمل بمرد و
هامش
( 1 ) - در اصل : و من در عقبش .