هلال برآمد . دست عين الحيات به خون آلوده شد . جهانافروز برخاست و دست عين الحيات را بگرفت و گفت اى ملكهء جهان دست مبارك خود را به خون اين حرامزاده چرا مىآلايى ؟ اگرت خاطر ميخواهد كه اين حرامزاده را بكشى اينجا خادمان هستند .
بيكى بفرما تا او را بكشد . آب و گلاب آوردند تا عين الحيات دست بشست .
هلال عيار بينى بريده فغان برآورد و تضرع و زارى درنهاد . فيروز شاه را دل بر آن حرام [ زاده ] بسوخت و گفت اين حرامزاده را حاليا جايى دربند كنيد كه فردا كه هشيار شويم بنگريم كه با او چه بايد كردن . خادمى درآمد و دست هلال را بگرفت و بيرون آورد و در خانهيى كرد و در را بربست و باز به خدمت آمد . هلال لحظهيى بناليد چندان صبر كرد كه مجلس ايشان گرم شد و هلال را فراموش كردند . هلال با خود انديشه كرد كه اگر تأمل « 1 » كنم بيقين كه چون روز شود اين قوم مرا بخواهند كشتن . جهدى بكنم باشد كه خود را برهانم . هلال عيار در كوشش درآمد . هلال از عياران روزگار بود و در قسم عيارى بىمثل روزگار بود ، و ديگر بيم جان بود ، بيت :
وقت ضرورت چو نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز
جهد بسيار كرد و بندهاى خود را بگشود . در آن حجره دريچهيى بود . از آن دريچه بيرون جست و در ميان قلعه آمد و به راه برج بالا شد و بخم كمند از آن طرف فرورفت و مىدويد . هرچند كه راه آن بيشه مشكل بود اما آن حرامزاده در آن شب پى بدر برد . از شب چهاردانگ گدشته بود كه هلال عيار به سپاه رسيد و در حال بر در بارگاه قيصر آمد . سرهنگى چند كه بر در بارگاه قيصر بودند در آن شب آنجا حاضر بودند ، هلال را بديدند گفتند كه تو چه كسى و بدين حال چرايى ؟
گفت من هلال عيارم ، امشب بينى مرا بريدهاند و خبرى آوردهام از براى قيصر ، برويد و به دو « 2 » بگوييد كه هلال عيار آمده است . گفتند كه ملك در خوابست او را
هامش
( 1 ) - در اصل : تحمل .
( 2 ) - در اصل : به دو با قيصر .