بزر خريد و در حجره دربند كرد و رفت و با قيصر گفت و غوغاى عظيم بر سر ما آورد . يزدان فضل كرد كه ما دست همديگر گرفتيم و بدندان بندها گشوديم و از راه دريچه گريختيم . سياوش نقاش گرفتار شد . او را بر سر دار كرد و با دو هزار آدمى در عقب ما آمدند و ما را در ميان گرفتند . وقت بود كه ما را بگيرند كه بانوى بانوان ، جهانافروز پهلوان ، رسيد و مرا از آن ورطهء بلا برهانيد تا به خدمت شاهزاده رسيدم ، بيت :
هزار شكر كه بارد گر جمال تو ديدم * ز ره روان سعادت بدين جناب رسيدم
اى شاهزاده ، بجان عزيز تو كه اين حرامزاده را مىبايد كشتن كه اگر او را نكشى برود و بر سر ما غوغايى بيارد . هلال چون اين سخن بشنيد در گريه و زارى آمد و گفت اى شاهزاده تو قول عين الحيات را در حق من باور مكن كه من از جملهء خدمتكاران شاهزادهء ايرانم . عين الحيات گفت اى شاهزاده اين حرامزاده مكار است ، اين ملعونرا ببايد كشتن . هلال گفت شادباش اى عين الحيات ، من خدمتكار قديم پدر توام و ترا بكول و بر پروردهام . شاهزاده را در كشتن من تيز ميكنى و تصور آن دارى كه شاهزاده به خون چون منى دست بيالايد ؟ من آزاد كردهء اويم . عنايت شاهزاده با منست ، هيچكس در من نگاه نمىتواند كردن . فيروز شاه مست بود و مىخنديد و مىدانست كه آن حرامزاده دروغ مىگويد . عين الحيات گفت اى حرامزاده مرا بكشتن تو با شاهزاده مشورت مىبايد كردن . اى حرامزاده تو غلام پدر منى ، اگر ترا بكشم چه باك دارم ؟ هلال گفت بدولت شاهزاده فيروز شاه نتوانى ! عين الحيات چون اين سخن بشنيد در غضب رفت و از جاى برجست و يك سر پاى بر سينهء هلال زد و هلال را بقفا اندخت و دست به خنجر كرد و از ميان هلال بيرون كرد و سر دست دراز كرد تا ريش هلال را بگيرد و سرش را از تن جدا كند . چون حرامزاده را اجل نرسيده بود ، بينى بزرگ داشت بدست عين الحيات افتاد ، عين الحيات نيز عظيم مست بود و اختيارى نداشت . خنجر بنهاد و بينى هلال را ببريد . آه از جان