گفت كه مرد غريبم و بىاختيار بدينجا رسيدم . جهانافروز دانست كه دروغ ميگويد ، او را ريسمان در گردن كرد و ميكشيد تا از آن بام بشيب آورد .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه فيروز شاه با عين الحيات در مجلس نشسته كه جهانافروز درآمد و هلال را درآورد ، دستها از عقب بربسته و در برابر شاهزاده بازداشت . فيروز شاه و عين الحيات و هركه آنجا بودند جمله در هلال نگاه كردند ، او را به تحقيق بشناختند . فيروز شاه گفت اين هلال حرامزاده است . كجا گرفتى او را ؟ گفت بر سر بام گرفتمش . فيروز شاه گفت اى حرامزاده چون آمدى و چرا آمدى ؟ اكنون خود را چون مىبينى ؟ ياد دارى كه تو در عالم چها كردى و سياوش نقاش [ را ] چگونه بر دار كشيدى ؟ هلال گفت بجان شاهزاده راست بگويم كه از بهرچه آمدهام . هلال گفت كه چند روز شد كه شاهزاده از سپاه بيرون آمده است ، بنده را آرزوى ديدار عزيز تو بود ، ميخواستم كه ديدار عزيزت را ببينم ، در طلب تو آمدم تا به خدمت رسيدم . بر بام شدم و ترا تفرج مىكردم ، ملكهء روم مرا گرفته به خدمت تو آورد . گمان مىبرد كه مگر من دشمن توام ، خود نمىداند كه من از جملهء خدمتكاران توام . عين الحيات گفت اى شاهزاده بجان تو كه سخن اين حرامزاده را باور مكن كه هر بلايى كه بر من آمد جمله سبب اين ملعون بود . آن وقتى كه تو بفرنگ رفتى و مرا در مصر گداشتى اين حرامزاده مرا از مصر دزديد ، با وليد خالد ؛ چون بملاطيه رسيديم شاه سيف الدوله مدتى مرا نگاه داشت ، چون ملاطيه را گرفتند و من و عين الصفا زن سيف الدوله از راه نقم گريختيم ، اين حرامزاده به صورت درويشى ما را بيهوشانه داد و بگرفت و ما را در بند كردند و بقيصريه بردند و در قلعهء ازمير دربند كردند . بهروز عيار و طارق عيار چون شاهنوش را كشتند و انگشترين قيصر بستادند و قلعهء ازمير را گرفتند و كوتوال را كشتند و مرا سياه كردند ، تا حد قيصريه آمديم ؛ بدست راهداران گرفتار شديم . ما را تا قيصريه آوردند ، اين حرامزاده بر سر راه بود ، ما را بشناخت و ما را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 295
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٩٥