تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
با سيامك گفتم كه ملك را بگوى كه سپاه قيصر تا سه روز ديگر جنگ نخواهند كردن . بعزاى طرمتاش مشغول خواهند بودن . بعد از سه روز ديگر ما بخواهيم آمدن . فيروز شاه بخنديد و گفت بتوفيق خداى تعالى ، چون از قلعه بيرون رويم همان روز سپاه قيصر بشكنيم . جهان‌افروز گفت بدولت فيروز شاه من آن سپاه را بسم . هلال جمله را مىشنيد تا از صورت حال تمام معلوم كرد كه اين دختر دختر قيصرست و عاشق فيروز شاه است و درين مدت پيش او بوده است و اين همه كار او كرده است . هلال گفت ما عين الحيات را منع مىكرديم . اين رعنا را ببينيد كه چها كرد ! گويا قيصر روم خبر ندارد كه دختر او چنين مبارز است . اما چه حاصل كه با دشمنان پدر يكى شده است . اما حاليا صبر كنم تا ديگرچه شنوم . بعد از آن بروم و قيصر را خبر كنم كه اين همه كارها دختر تو جهان‌افروز كرده است . مجلس خوش بود و دو صاحب جمال چنان‌كه در شرق و غرب عالم مثل ايشان نبودند و نظير خود نداشتند . هلال عيار تا عمر او بود هرگز بچنان مجلسى نرسيده بود . هلال تفرج مىكرد . قضاى آسمانى آن بود كه جهان‌افروز جنبش آدمى بشنيد . از زير چشم به بالا نگاه كرد ، هلال عيار را ديد كه سر بشيب كرده بود و در ايشان نگاه مىكرد . جهان‌افروز گفت اين خود ممكن نيست كه بيگانه‌يى اينجا تواند آمدن . گمان من آنست كه اين شخص از سپاه در عقب من آمده است . او را ببايد گرفتن . اين بگفت و هم آنجا حجره‌يى بود برخاست و در آن حجره رفت و از آن حجره در حجرهء ديگر رفت تا بر بالاى بام برآمد و نرمك‌نرمك از عقب او درآمد و گرد در قفاى هلال بنشست . [ هلال ] چندانك جهد كرد فايده‌اش نكرد . تا عاقبت جهان‌افروز هلال را بربست . بعد از آن سؤال كرد كه تو چه كسى و اينجا چه ميكنى ؟ هلال گفت مرد دزدم و بدزدى آمده‌ام . جهان‌افروز گفت دروغ ميگويى . اين قلعه محل آن نيست كه كسى بدزدى آيد . راست بگو كه كيستى و اينجا بچه كار آمده‌اى ؟ هلال