تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
عين الحيات كه در روم گم شد ، آن سوار كه بود [ كه ] عين الحيات را ببرد ؟ اكنون درين قلعه پيدا شده است . لحظه‌يى توقف كنم تا از صورت حال نيكو معلوم كنم . او درين انديشه كه پرده برافتاد ، دخترى چون اخترى صد هزار بار از برگ گل نازكتر درآمد و خدمت كرد . فيروز شاه و عين الحيات و جمله از بهر او برخاستند « 1 » . آن دختر ماه‌روى غاليه‌موى در پهلوى عين الحيات درآمد ، بنشست . عين الحيات جام از دست ساقى بستد و به دو داد . آن دختر دركشيد . فيروز شاه گفت اى شاه‌زادهء ملك روم ، كجا بودى و چه خبر آوردى ؟ گفت به سپاه رفته بودم ، گفت چه خبر دارى از سپاه ايران ؟ گفت چون بنده رسيدم ، در آن دم طرم‌تاش در ميدان بود و مبارز ميخواست . هنوز كسى از سپاه ايران در ميدان نيامده بود و همه از طرم‌تاش در ترس بودند و آن حرام‌زاده اشتلم مىكرد . بنده در ميان ميدان رفتم و بيك ضرب تير آن حرام‌زاده را هلاك كردم . فيروز شاه بغايت خرم شد . جملهء گردان بر جانش آفرين كردند . بعد از آن گفت كه سيامك سياه‌قبا در ميدان آمد و احوال شما را سؤال كرد . من آنچه بود با سيامك بگفتم و از حال سپاه ايران سؤال كردم . سيامك گفت جوانى از قلعهء گل حصار آمده است بنام عشق‌آور . روز اول در ميدان درآمده است و بيست و چهار مبارز از سپاه ايران گرفته است . پدرم ملك عسطور حكم كشتن ايشان كرده است . به‌روز عيار و طارق عيار بر در ايوان ملك عسطور از جلادان و سرهنگان پدرم ده كس را كشته‌اند . پدرم ترسيده است و آن بنديانرا حكم بند كرده است و ملك داراب نگران شماست . فيروز شاه خرم شد و آفرين بر آن عياران كرد و رو به بهمن زرين‌قبا كرد و گفت آيا اين چه كسى باشد كه بيست و چهار كس از مبارزان ايران بگيرد ، جمله سردار و مبارز ؟ بهمن زرين‌قبا گفت عظيم كسى باشد كه چنين كارى كرده است . فيروز شاه گفت اى ملكه تو چه پيغام بملك داراب فرستادى ؟ جهان‌افروز گفت كه
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواستند .