سپاه ايران نيز فرود آمدند . سيامك سيهقبا پيش ملك داراب آمد و هرچه از جهانافروز شنيده بود جمله را بگفت . ملك داراب خرم شد .
اما راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه از آن طرف قيصر روم عظيم پريشان و ملولخاطر فرود آمد . سپاه بمرگ طرمتاش عظيم پريشان و ملول بودند و هيچكس نمىدانستند كه آن سوار چه كسيست كه چنين كارها كرد .
سپاه روم در عزاى طرمتاش مشغول بودند . آن سوار كه طرمتاش را بكشت بر سر آن پشته رفته بود و در آن قوم نگاه مىكرد . هيچكس را ياراى آن نبود كه يا رد قدم بر آن پشته نهادن . هلال عيار آن حال را بديد ، با خود گفت هرچه باداباد . من در عقب اين سوار خواهم رفتن تا بنگرم كه اين چه كسست و خانه و مقامش كجاست و با فيروز شاه و يارانش چه كرده است . حرامزاده هلال در كمين جهانافروز بود . چون جهانافروز معلوم كرد كه سپاه قيصر بازگشتند و جنگ در باقى شد ، عنان مركب بر طرف بيشه روان كرد و ميرفت . هلال عيار آن حرام زادهء غدار در عقب او ميرفت و جهانافروز ، هيچ آگاهى نداشت و در آن بيشه ميرفت تا از شب يك دانگ بگدشت . جهانافروز بقلعه رسيد و از پشت مركب پياده شد و كليد از بغل بيرون آورد و آن قفل را برگشود و در آن قلعه درآمد و در قلعه را از عقب بربست . هلال عيار از قفاى قلعه درآمد و بخم كمند بر سر برج برآمد و از آن طرف فرود آمد . در ميان قلعه ميرفت تا در ايوان رسيد ، آواز چنگ و بربط مىآمد ، هلال عيار كمند برانداخت ، بر سر بام شد و بام به بام ميرفت تا بدان معدن رسيد كه آن مجلس گاه بود . هلال بنشست و سر فروكرد و در آن مجلس نگاه كرد . فيروز شاه را ديد همچون قرص خورشيد نشسته بود و عين الحيات را در پهلو گرفته بود و آن چهار مبارز برابر بزانوى ادب درآمده بودند و آن كنيزكان چنگ و رباب مىنواختند . صغير عيار ساقىگرى مىكرد . هلال گفت آيا اين قلعه بكه تعلق دارد كه اين گدا بچهء ايرانى به شراب خوردن نشسته است .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 292
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٩٢