برآمد و از پشت مركب بر خاك افتاد و مىطپيد تا وقتى كه بمرد . غوغا از هر دو سپاه برآمد . طرمتاش جهانافروز را به چيزى نگرفت و او را در چشم نياورد ، و اعتماد بر سپر پولاد كرد و ندانست كه بزرگان گفته [ اند ] ، بيت :
سپر به پيش كشيدم خدنگ قهر ترا * چو تير بر جگر آمد سپر چه سود كند
ملك داراب آفرين كرد . از روميان بقرب ده هزار آدمى بر خاك ريختند و سرها برهنه كردند و فغان درگرفتند . جهانافروز طريت كرد ، و جولان نمود ، سيامك پيش جهانيد و سر راه بر جهانافروز گرفت و گفت اى شيرمرد ، نيكو رفتى و عظيم حرامزادهيى را بر خاك انداختى ! اما راست بگوى كه شاهزادهء ما را كجا بردى و مبارزان را چه كردى و نامت چيست و چه كسى ؟ ملك داراب نگران فيروزشاهست . جهانافروز گفت ترا نام چيست ؟ گفت مرا سيامك نام است .
غلام و خدمتكار فيروزشاهم . گفت درين دو روز كه شاهزاده فيروز شاه در سپاه نبود ، هيچ جنگ نشد ؟ سيامك گفت بلى ، يك جنگ شد ؛ جوانى از قلعهء گل حصار آمده است و او را عشقآور نام است و خيلى مبارز است . چنانك بيست و چهار مبارز را در يك روز بگرفت . مثل شهمرد نهروانى و شيرينسوار طالقانى و رستم اردستانى و گردمرد اردبيلى ، جمله را دست و گردن بسته از ميدان بدر برد . قيصر روم ايشانرا حكم كشتن كرد ، بهروز عيار و طارق عيار بر در بارگاه قيصر ده كس را از سرهنگان قيصر بكشتند ، قيصر ترسيد و آن جوانانرا در قيصريه دربند كرد . امروز شما بسعادت آمديد و چنين حرامزادهيى را كشتيد . خداى تعالى از شما راضى باد ، كه بد سگى بود ! جهانافروز گفت ملك داراب را بگو كه فيروز شاه و بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه و خورشيد شاه و جمشيد شاه [ پيش منند ] . درين بيشه قلعهييست ، به من تعلق دارد ، و عين الحيات [ كه ] گم گشته ، پيش من بود ، اكنون پيش فيروز شاه است ؛ و بمرگ طرمتاش تا سه روز ديگر قيصر جنگ نخواهد كردن ، بعد از سه روز ما نيز خواهيم آمدن ، اين بگفت و رو بدان پشته نهاد . از آن طرف قيصر فرود آمد ،