طرمتاش برادر تيمورتاش . فيروز شاه از ترس گرز و تيغ من گريخته است و بهزاد و فرخزاد در عالم گم شدند . بياييد در ميدانم هركه از شما مردانهتر است .
هيچكس نبود كه در ميدان رود . طرمتاش نعره [ زد ] و گفت اى ايرانيان چرا در ميدانم نمىآييد ؟ بسيار بگفت ، كس عزم ميدان نكرد . ملك داراب گفت اى جوانمردان يك مبارز در ميدان رويد و ميداندارى كنيد و جواب اين حرامزاده بگوييد و اگر در ميدان اين حرامزاده نرويد لابد كه جنگ سلطانى شود و سپاه روم غلبهتراند ، شكست بر سپاه ما آيد .
مؤلف اخبار روايت مىكند كه برانگيخت سيامك سيهقبا ، رو بميان ميدان كرد . هنوز بميان ميدان نرسيده بود كه از سر آن پشتهء سبز جهانافروز چون كوه پولاد پيدا شد . غوغا از آن هردو سپاه برآمد . ملك داراب گفت اينك آن سوارى كه فيروز شاه را برد تنها آمد و فيروز شاه پيدا نيست . طيطوس حكيم گفت تا با طرمتاش چه خواهد كردن . جملهء سپاه چشم درو بستند . سيامك نيز عنان مركب بازكشيد . اما جهانافروز چون برابر طرمتاش رسيد ، طرمتاش را بشناخت كه طرم تاش است . با خود گفت حرامزادهيى بدست . پيش او رفتن از عقل نيست كه مبارزى و پهلوانى او در روم مشهور است . عنان مركب بكشيد . طرمتاش يك نعره بر جهانافروز زد كه تو كيستى كه هيچ دوستى و دشمنى تو پيدا نيست ؟ از جوانان روم چرا كشتى و فيروز شاه را كجا بردى و نامت چيست ؟ مرا مىشناسى كه كيستم ؟
من طرمتاشم ، برادر تيمورتاش . با تو سخن ميگويم ، چرا جوابم نميدهى ؟ جهانافروز دست بكمان خوارزمى كرد و يك چوبه تير خدنگ در كمان پيوست و بر طرمتاش حمله كرد . طرمتاش سپر پولاد در سر كشيد ، عسطور گفت اى طمطام ، پهلوان طرم تاش هم اين زمان بيايد و بگويد كه اين سوار كيست . ايشان درين سخن بودند كه جهانافروز شصت دست برگشود ، تير بر سپر پولاد آمد و چون سوزن از حرير بگدشت و بر سينهء طرمتاش آمد كه از پشتش پران بدر پريد . آه از جان طرمتاش
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 290
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٩٠