تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
كه قيصر روم حكم كرد كه بنديانرا بسته بقيصريه برند و در بند كشند . ملك داراب گفت بهرحال زنده باشند ، بهتر باشد . اما كار ما عظيم دشوار گشته است . فيروز شاه دو روز است كه رفته است و هيچ معلوم نداريم كه حال او چيست . وقت آنست كه دشمن بر ما دست يابد . ديگربار جاسوسان رسيدند و خبر آوردند كه فردا جنگ خواهد بودن كه در سپاه قيصر منادى جنگ زدند . ملك داراب بغايت ملول شد و گفت مرا تحقيق است كه اگر فردا فيروز شاه نيايد ، البته اين قوم ما را بخواهند شكستن كه سرداران سپاه ما همه گرفتاراند . كار بر سپاه ايران عظيم دشوار بود . شب درآمد ، آن‌دو سپاه كارسازى حرب مىكردند كه فردا جنگ است . سپاه روم عظيم خرم بودند كه چنان فتحى ايشانرا شده بود . اما مؤلف اخبار گويد كه از آن طرف فيروز شاه گفت كه شب سيوم است كه ما از لشكرگاه بدرآمده‌ايم ، و هيچ از حال لشكر خبر نداريم ، و حرام‌زاده طرم‌تاش ميدان جنگ را از مبارزان ايران خالى مىبيند ، البته فردا ببايد رفتن ، مبادا كه شكستى بر لشكر ما آيد . جهان‌افروز گفت كه شما بخير و سلامت در قلعه باشيد كه اين بندهء كمينه بروم و خبرى از بهر شما بيارم و اگر خدمتى نيز بايد كردن بكنم . فيروز شاه بدان معنى راضى شد كه مبارزى جهان‌افروز را ميدانست . چون از شب چهاردانگ بگذشت ، جهان‌افروز سوار شد و از قلعه بيرون آمد . اول روز بود كه كوس فروكوفتند تا سپاه سوار شدند و عزم آوردگاه كردند . فرخ‌زاد ميخواست كه در ميدان رود ، طرم‌تاش رو بعشق‌آور كرد و گفت اى عشق‌آور ، بىادبى مكن و حد خود بدان . دىروز عزم ميدان كردى به جهت غريبى تو ترا گداشتم كه در ميدان رفتى و هرچه خواستى كردى ، هيچ‌كس مانع تو نشد . امروز ميدان‌دارى از آن منست كه طرم‌تاشم . اين بگفت و عزم ميدان كرد . چون بميان ميدان رسيد گرد ميدان برآمد و طريت كرد و جولان نمود و به آواز بلند گفت اى قوم منم پهلوان