غوغا از در بارگاه برآمد . فرخزاد آواز غوغا شنيد ، تصور كرد كه مگر آن مبارزانرا هلاك كردند . خواست كه از جاى برجهد كه سرهنگى از در بارگاه درآمد و در پيش عسطور خدمت كرد و گفت اى ملك ، جلادت را بكشتند ! گفت كه كشت ؟ گفت عياران سپاه ايران . بهروز عيار و طارق عيار دو كس را كشتند و چنين سخنى گفتند . قيصر گفت اى ناجوانمردان ، دو عيار را چه خطر باشد و چه قدرت باشد كه بروز روشن بر در بارگاه من اينچنين كارى كنند ؟ بعضى از سرهنگان بيرون دويدند و گفتند كه بهروز عيار كو ؟ گفتند اينك ده سرهنگ را كشتند و آنست كه مىدوند . چندانك آن سرهنگان در عقب دويدند ، بگرد ايشان نرسيدند . باز گشتند و با ملك عسطور بگفتند كه عياران سپاه ايران ده كس را از سرهنگان در ايوان بكشتند و بسلامت بدر رفتند . قيصر دست بر دست زد و گفت در عالم كس باور نكند كه دو دزد عيارپيشه بر در بارگاه من ده كس را بكشند و بسلامت بدر روند . سرور يمنى گفت اى شهريار اين ايرانيان مردم عجباند . جمله خيره و عيار و جنگىاند و در كارها ترك سركردهاند . كشتن اين قوم حاليا مصلحت نيست . چون از كار ايشان ايمن شويم آنگاه كشتن ايشان آسانست . قيصر بترسيد و حكم كرد كه اين قوم را بسته بقيصريه بريد و نيكو نگاه داريد كه درين كار نيكو فكرى بكنيم .
در حال آن جوانانرا بقيصريه بردند . پنج هزار سوار به حكم قيصر رو بقيصريه نهادند .
اما از آن طرف مؤلف داستان روايت مىكند كه چون عياران چنان كارى كردند و چند سرهنگ از سپاه قيصر كشتند و از ميان ايشان بيرون آمدند ، مىدويدند تا به سپاه ايران رسيدند و در حال پيش ملك داراب آمدند و از حال ايرانيان و حكم كشتن ايشان و دستبازى ايشان و ده سرهنگ قيصر كشتن ، جمله را بگفتند .
ملك داراب گفت بعد از شما آيا با ايشان چه كنند ؟ بهروز گفت گمان من آنست كه قيصر ايشانرا نكشد و اگر بكشد بيزدان پاك كه شبى بسر وقت قيصر بروم و سرش را از تن جدا كنم . ايشان درين سخن بودند كه جاسوسان آمدند و خبر آوردند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 288
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٨٨