تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
بر سر پا نشاندند . به‌روز عيار و طارق عيار در ميان آن سرهنگان ايستاده بودند و آن حال را مىديدند . به‌روز رو به طارق كرد و گفت اى عيارپيشه ، چون ميدانى ؟ طارق عيار گفت اينست كه مىبينى ! جوانان ايرانى را هلاك خواهند كردن ! كاشكى ما نيامده مىبوديم كه در برابر ما اين جوانانرا بخواهند كشتن ؛ ما تحمل مىكنيم ، بنامردى خود گواهى داده باشيم . طارق عيار گفت اى برادر ما دو عياريم ، در ميان اين سپاه چنين چه از دست ما برآيد ؟ به‌روز گفت بارى من سربازيى خواهم كردن و اين جلاد را كه بر سر شيرين‌سوار ايستاده است ، او را خواهم زدن . طارق گفت اى به‌روز مبادا كه ما را بگيرند . به‌روز گفت يزدان پاك بفرياد رسد . اگر ترا خوفى هست از پيش دور شو . طارق گفت اى برادر من از تو بهتر نيستم ، من نيز عقب ترا نگاه ميدارم . اين بگفتند و نرم‌نرم پيش ميرفتند ، تا نزديك آن جلاد رسيد و قفاى جلاد را بگرفت . جلاد شيرين‌سوار طالقانى را بر سر پاى بنشاند . سرهنگى از بارگاه بيرون آمد و گفت حكم قيصر و وليد خالد و سرور يمنى چنانست كه هم اين دم اين ايرانيانرا سر از تن جدا كنيد . جلاد گفت بنده باشم . جلاد دست و تيغ برداشت و مهرهء گردن شيرين‌سوار طالقانى را نشان كرد . آن مبارزان دريغ خوردند ، هم از خود و هم از شيرين‌سوار طالقانى . چون جلاد خواست كه دست فرود آرد ، به‌روز « 1 » عيار آن مبارز كار و آن عيار خنجر گدار ، خنجر آبدار از نيام بركشيد و چنان بر پهلوى جلاد زد كه تا دسته غرق شد . آه از جان جلاد برآمد و درافتاد . طارق عيار نيز خنجر كشيد و يك سرهنگ ديگر را شكم بدريد . به‌روز گفت اى سرهنگان با قيصر بگوييد كه من به‌روز عيارم ، كشندهء شاه‌نوش ؛ بيزدان پاك كه اگر يك تار « 2 » موى از سر اين گردان كم شود ، البته شبى بيايم و سر قيصر روم را از تن جدا كنم . جمعى گرد ايشان درآمدند تا باشد كه ايشانرا بگيرند ، نمىتوانستند گرفتن و نمىتوانستند كشتن . آن‌دو عيار مثل آسيا مىگشتند و از يمين و يسار ميكشتند .
هامش
( 1 ) - در اصل : كه به‌روز . ( 2 ) - در اصل : تاره .