خوريم ، روز سيوم به سپاه رويم . شاهزاده آن روز كه روز ميداندارى فرخزاد بود در قلعه بود ؛ روز ديگر هم در قلعه بود . چون آن شب بگدشت و خورشيد عالمتاب عالم را منور كرد ، و اين لعبتچينى از بهر آرايش دنيى نقاب از روى بگشود ، ملك داراب بر تخت برآمد ؛ گردان جمع آمدند . ملك داراب بهروز عيار را و طارق عيار را بسپاه قيصر فرستاد كه تا خبرى بازدانند كه ميدانست كه گردان ايرانى را امروز پيش قيصر خواهند بردن . مبادا كه به خون شاهنوش حكم كشتن ايشان كند . آن عياران بموجب حكم ملك داراب رو بر در بارگاه ملك عسطور نهادند . ملك عسطور با جملهء گردان جمع شده بودند و فرخزاد در صف گردان نشسته بود . در انديشهء آنك مبادا كه مرا بشناسند ، و مبارزان و گردان ايرانى را دست و گردن بسته بر در بارگاه ايستانيده بودند ، تا حكم قيصر چيست . آن عياران ايران نيز بيامدند و از دور بايستادند تا بنگرند كه حال آن جوانان بچه ميرسد .
اما مؤلف اخبار روايت مىكند ازين داستان غريب كه چون جملهء بزرگان از امرا و وزراء حاضر آمدند و هريك بر جاى خود نشستند ، قيصر ميخواست كه به خون شاهنوش امروز سياستى بكند . رو به شاه وليد خالد و سرور يمنى كرد و گفت چه ميگوييد دربارهء اين ايرانيان كه عشقآور گرفته است ؟ با ايشان چه كنيم ؟
به خون شاهنوش بكشيم يا بند كنيم ؟ سرور و وليد خالد گفتند تو ميدانى ، اگر ميخواهى به خون شاهزاده بكش و اگرنه بند كن . اختيار آن در دست [ تست ] . طيفور وزير گفت بكش اى ملك ! سخن مرا بشنو ، سياستى بكن ! اگر اين ايرانيانرا نكشى و در بند كنى ، اين خبر بملك داراب برسد كه قيصر اين ايرانيانرا نكشت و دربند كرد . ايرانيان بگويند كه از ترس ما نكشتند كه از ما مىترسند . تو ايشانرا بكش تا هم خون شاهنوش را خواسته باشى و هم ايرانيان بدانند كه ما نمىترسيم .
نيكانديش گفت چنين است ؛ طمطام گفت همچنين است و چنين بايد كردن .
جملهء بزرگان مصر و شام و يمن و روم همه بيكبار گفتند چنين بايد كردن . اين
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 285
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٨٥