اينجا چه مىكند ؟ اين هيچ نسبتى نيست ! نيكانديش گفت چستى و چالاكى اين جوان به دو مىماند . قياس طيفور دور از كار نيست . شاه شجاع گفت آدمى به آدمى بسيار ماند اما يال و بال اين جوان بفرخزاد مىماند . بعضى گفتند كه او اينجا چه كند ؟ او ايرانى [ است ] از ملك داراب برگردد و با قيصر روم يكى شود ، اين خود امكان ندارد . طيفور گفت شما راست ميگوييد اما ما انديشهيى بكنيم و اين جوانرا بيازماييم كه اين كيست . گفتند بگو چگونه مىآزمايى ؟ طيفور گفت فردا كه قيصر در مجلس بنشيند ، ما قيصر را بر آن داريم كه اين بيست و چهار مبارز را گردن بزند . اگر اين جوان كه نامش عشقآور است ، كشتن ايشانرا تحمل مىكند ، پس او فرخزاد نيست و اگر كشتن ايشانرا تحمل نمىكند پس او فرخزادست .
او را نيز بگيريم كه فتحى عظيم باشد . ايشان گفتند كه طيفور راست مىگويد .
اما عسطور انعام بسيار بفرخزاد كرد . سپاه از هم بازگشتند و هريك به وطن خود فرود آمدند . فرخزاد در انديشهء آن بود كه طيفور وزير در من تيز تيز نگاه مىكرد مبادا كه مرا بشناسد . آنگاه چون كنم . نمىبايست اين كار كردن . ياران خود را در ورطهء بلا انداختم . فرخزاد درين فكر مىبود .
اما جاسوسان سپاه ايران مينوفرنگ و تيزك جاسوس و جلدك جاسوس خبر به [ سپاه ] ايران بردند كه فردا جنگ نخواهند كردن و جوانان ايرانى را در خيمهيى در بند كردند . حكم شده است كه امشب سيصد كس در پاس باشند و بنديانرا نگاه دارند . ملك داراب گفت شايد كه فيروز شاه برسد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء « 1 » داستان كهن چنين روايت مىكند كه از آن طرف فيروز شاه با عين الحيات و جهانافروز و بهمن زرينكلاه و بهمن زرينقبا و خورشيد شاه و جمشيد شاه در آن قلعه در عيش بودند و پرواى هيچ چيز نداشتند . تا آنروز و آن شب بگدشت . فيروز شاه گفت يك امروز ديگر شراب خوريم ، فردا نيز شراب
هامش
( 1 ) - در اصل : گذارنده .