تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
گفت امروز با سپاه ايران كارى بكنم كه تا عالم باشد از آن بازگويند . اى دريغا كه فيروز شاه در سپاه نيست كه تا ميدان‌دارى مرا مىديد و بهزاد را بر من ترجيح « 1 » نمىنهاد ! حاليا اگر او اينجا نيست ، ملك داراب خود اينجاست كه از براى بهزاد گفت كه نقد پيل‌زور و پيل‌تن تويى ، فرخ‌زاد را اين سخن در دل بود . چون برابر سپاه ايران رسيد . بسر سنان نيزه مبارز طلب كرد . ملك داراب گفت اين عظيم سواريست كه امروز در ميان ميدان آمده است ! كه در ميدان ميرود و جواب كار اين‌رومى كه مىگويد ؟ هنوز تمام نگفته كه سوارى آراسته عزم ميدان كرد . ملك داراب گفت اين‌كه بود كه در ميدان رفت ؟ گفتند شيرين‌سوار طالقانيست كه در ميدان رفت . چون شيرين‌سوار طالقانى مقابل فرخ‌زاد رسيد يك نعره بر فرخ‌زاد زد كه اى رومى بىسروپا ، تو كيستى كه در ميدان آيى و از سر تكبر مبارز طلب كنى ! هم‌اكنون با تو كارى كنم كه از آمدن در ميدان پشيمان شوى . فرخ‌زاد شيرين‌سوار را بشناخت ، با خود گفت اين شيرين‌سوار است كه مصاحب شب و روز تو است و ترا نمىشناسد ! تو او را مىشناسى ! از براى اندك چيزى با ياران خود برپيچيدى و با ملك داراب عداوت كردى ، بد كردى ! اما حاليا واقع شده است . دست‌برد خود را بدين قوم بنماى تا بدانند كه اگر بهزاد از من مبارزتر است من از ايشان مبارزترم . اما نوعى كن كه زخمى نزنى و ايشانرا مجروح نكنى كه ايشانرا خطر جان باشد . اين بينديشيد و نيزه در ربود و بر شيرين‌سوار حمله كرد . از چستى و چابكى آن سوار ميگفتند كه از ناگاه فرخ‌زاد نيزه بر سر چنگ بگردانيد و بچستى و چالاكى طعن نيزه بر كمرگاه شيرين‌سوار زد كه شيرين‌سوار را مثل بادى كه كاه پره‌يى را چون ربايد ، او را بربود و بر خاك انداخت و مركب درو تاخت و سر نيزه بر سينه‌اش نهاد كه نجنبى ! شيرين‌سوار از بيم جان تسليم شد . جمعى از خدمتكاران قيصر در ميدان جهانيدند و شيرين‌سوار را بربستند و
هامش
( 1 ) - در اصل : ترجيع .