تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
كشان بر طرف سپاه قيصر بردند . قيصر آفرين كرد . شهمرد نهروانى مركب در ميدان جهانيد و با فرخ‌زاد بكوشش درآمد . شهمرد را نيز بطعن نيزه در خاك انداخت ، آمدند و او را بربستند . رستم اردستانى را نيز بگرفت . غوغا از هردو سپاه برآمد . قيصر آفرين كرد . طبل بشارت زدند . ملك داراب عظيم پريشان شد . فهر دلاور در ميدان آمد ، گرفتار شد . جهر آمد ، گرفتار شد . مهر آمد ، او نيز گرفتار شد . هركه در ميدان مىآمد هريك را بنوعى مىگرفت . مؤلف اخبار روايت مىكند كه آن روز فرخ‌زاد از گردان ايران بيست و چهار كس را بگرفت . قيصر آفرين كرد . شب نزديك شد ، كسى ديگر عزم ميدان نكرد . قيصر گفت ما را فتح امروزه رسيد ، بازگرديد و جمعى استقبال عشق‌آور كنيد و او را پيش من آريد تا او را انعام كنم . طبل بازگشتن زدند و هردو سپاه بازگشتند . بعضى از جوانان رومى استقبال عشق‌آور كردند و او را بحرمت تمام پيش ملك عسطور آوردند تا ركاب ملك را ببوسيد . ملك عسطور آفرين بسيار بر فرخ‌زاد كرد و گفت اى عشق‌آور ، مبارزى ترا بسيار شنيده بودم ، اما تو صد چندانى . هر مرادى كه از من بخواهى برآرم و سرت را از گنبد گردان بعزت بگذرانم . فرخ‌زاد در سخن درآمد و گفت به اقبال ملك يك بار ديگر در ميدان درآيم و كار سپاه ايرانرا بتمامى بسازم . قيصر گفت فردا جنگ نخواهيم كردن ، بعيش بنشينيم و ديوان مظلمه بنهيم و يرغوى اين ايرانيان را بپرسيم . فرخ‌زاد صورت خود را تغييرى عظيم داده بود تا كسى او را نشناسد كه درين سپاه روم خيلى كسان بودند كه فرخ‌زاد را بسيار ديده بودند ، چون طيفور وزير و غيره . چون فرخ‌زاد سخن كرد ، طيفور آنجا بود ، از سخن گفتن فرخ‌زاد در گمان افتاد و با وليد خالد و سرور يمنى و نيك‌انديش وزير گفت من اين جوانرا به كسى مانند كردم ، نمىدانم كه قياسم راستست يا نه . گفتند عظيم مبارز كسيست ، به كه‌اش نسبت كرده‌اى ؟ گفت بفرخ‌زاد پسر پيل‌زور . سرور بخنديد و گفت اى ابله ، فرخ‌زاد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 283 | مولانا محمد بن احمد بيغمى