تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون آن شب بسر آمد در اول روز آواز طبل جنگ از سپاه قيصر برآمد ؛ كه طرم‌تاش با خود گفته بود كه بهزاد و فرخ‌زاد و فيروز شاه در سپاه نيستند « 1 » ، كيست در سپاه ايران كه در برابر من يا رد آمدن ؟ ايام فرصت است و وقت نصرتست ؛ و آوازه بود در سپاه قيصر كه جوانى از قلعهء گل حصار آمده است ، عشق‌آور نام ، و دعوى كرده است كه من سپاه ايرانرا جواب بگويم و قيصر او را عزت داشته است و عزيز ميدارد از آن جهت كه دشمن عظيم او را كشته است . چون ملك داراب آواز طبل جنگ بشنيد ، گفت عظيم مشكل بود كه فيروز شاه نيز در عقب آن سوار رفت . امروز ميدان‌دارى با طرم‌تاش كه خواهد كردن ؟ طيطوس حكيم گفت شايد كه فيروز شاه به ميدان‌دارى برسد . سپاه ايران نيز صف جنگ برآراستند . چون كار هردو سپاه تمام شد اول كسى كه عزم ميدان كرد ، سوارى بود از قلب سپاه روم كه عزم ميدان كرد ، بر يكى زردهء رومى بلند سوار گشته ، و بر گستوان كبود بر پشت مركب انداخته ، و غژغاوى از گردن مركب آويخته ، پيش‌بندى از آئينهء چينى بر پيش روى مركب آويخته ، همچون يك پاره كوه پولاد ؛ بر پشت آن مركب جوانى با قد بلند اما عظيم فرمند ؛ از سر تا ناخن پاى در مغز آهن و پولاد فرورفته ، و نيزهء خطى بر گوش مركب نهاده ، و عمودى گران در قرپوس انداخته ، در ميان ميدان آمد . طريت كرد و جولان نمود . قيصر گفت اين كيست كه در ميدان رفت ؟ نقيب سپاه گفت ملك را بقاباد ، اين عشق‌آور است . خواهرزادهء ملك لولاب كه از گل حصار آمده است . جوانى جلد و مبارزست . قيصر گفت دىروز آمد و ما او را انعام كرديم . در حضور ما دعوى كرد كه جواب سپاه ايران بگويم . بنگريم تا چه خواهد كردن . هركس كه آنجا بودند گفتند عظيم با هيبت سواريست ، تا در جنگ كردن چگونه باشد . راوى داستان گويد كه چون فرخ‌زاد در ميدان درآمد ، طريت كرد و جولان نمود .
هامش
( 1 ) - در اصل : نيست .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 281 | مولانا محمد بن احمد بيغمى