در آن قلعه دخترى هست . من خود ممكن نيست كه پيش قيصر روم كه روز اول كه من درين عالم آمدم هيچكس بدشمنى من پيدا نشد الا قيصر . پس او را دشمن خود ميدانم . پيش دشمن خود رفتن هيچ دانايى نيست كه بزرگان گفتهاند كه دشمنى آنكس با تو محكمتر باشد كه پيشتر دشمن شده باشد . پيشتر از قيصر كسى با من دشمن نشد كه بكشتن من امر كرد و هيچ دشمنى مثل قتل نيست . پس مرا پيش دشمن چنين رفتن عقل نباشد . گفتم كه پناه به كسى برم كه از قيصر قيصرتر باشد ، كه دشمنى قيصر را او از من بازدارد . هيچكس را لايق آن نديدم ، صاحب قران عالم ترا ديدم ، پناه به تو آوردم و ازين سبب محبت عظيم بجانب شما افتاد . با خود گفتم آن بهتر كه در خدمت شاهزادهء يمن باشم كه وفادارى او را بجانب شما شنيده بودم . خداى تعالى تقدير كرده بود كه به خدمت شما مشرف شدم . اكنون آنچه در دل داشتم بر زبان آوردم . اين زمان اگر قبولم مىكنيد تا كمر خدمت بر ميان بندم و تا زنده باشم به خدمت بكوشم ؛ و اگر قبول نمىكنيد هم شما دانيد .
عين الحيات برخاست و او را در كنار گرفت و گفت تو به من خواهرى و از خواهر عزيزترى . من ترا هرگز نخواهم گداشتن . تو اين نيكى كه با من كردى و مرا از ميان دو هزار مرد بيرون آوردى و از رسوايى خلاصم دادى ، هرگز حق ترا فراموش نكنم . فيروز شاه از آن كلمات موزون و رخسارهء گلگون و آن عارض كافور و چشمهاى مخمور او عجب مانده بود ؛ و آن محبت او را بر خود دولتى ميدانست و ارادت تمام داشت . عين الحيات با جهانافروز و فيروز شاه نيز قبول كرد . گردان مبارك باد گفتند . پس جهانافروز اسبابى چند از قدح و صراحى و پياله جمله از زر و جواهر بنمود ، كه در خزينهء هيچ پادشاهى نبود . فيروز شاه را از آن مال عجب آمد . پس بعيش بنشستند ، تا روز شراب خوردند . شاهزاده گفت هرچند پدرم ملك داراب نگران خواهد بودن اما شايد كه امروز جنگ نكنند . اين دم را غنيمت مىبايد داشتن . ايشان در عيش و شراب خوردن .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 280
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٨٠