تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
ترا دوست ميدارد . شاه‌نوش را كه عياران تو كشتند برادر او بود ، خون برادر را بشما مىبخشد و درين قلعه گنجى دارد كه يافته است ، چنانك رفته بود باز گفت . آن گنج نيز در پاى شاه‌زاده مىريزد . تا شاه‌زاده سايهء دولت بر سر او اندازد و او را قبول كند « 1 » . من اين دلالگى از بهر آنك بسيار شفقت در حق من كرده است و بسيار حقى بر من دارد . [ ميكنم و ] از آنجهت من درين كار ميان بسته‌ام . فيروز شاه را اين سخن عجب‌تر آمد . تصور كرد كه مگر شاه خوبان او را تجربه مىكند كه در وفاى او چونست . رو به عين الحيات كرد و گفت اى شاه‌زاده من خود از تو شرمسارم كه از بهر من خيلى بند و بلا كشيدى ، و از من هيچ بهره نديدى . من با تو سوگند خورده‌ام كه هيچ‌كس را بر تو نگزينم و يار ديگر نگيرم . اكنون اختيار اين تعلق به تو دارد ، نه به من . عين الحيات گفت من بدين معنى راضى نيستم ، اما مرا سوگند داده است كه مراد او را برآرم . اكنون مراد او تويى . فيروز شاه گفت مرا نيز سوگند مغلظه داده است . مبارزان بخنديدند و گفتند كه او كار خود را پيش برده است . فيروز شاه گفت چونست كه قيصر روم را چون تو دخترى باشد كه در مجلس ماه تابانى و در ميدان شير غرانى . چونست كه ترا درين قلعه گداشته است و از حال تو هيچ معلوم ندارد كه تو فرزند اويى ؟ جهان افروز حكايت كرد قصهء خود را از اول تا آخر چنانك با عين الحيات حكايت كرده بود . فيروز شاه از آن سخن عجب ماند . جهان‌افروز گفت يزدانم بقدرت پرورده است بىمنت قيصر ، و شجاعت و مبارزتم داد . اگر در روز مردى باشد خود را بر ده هزار سوار بزنم و بدولت شاه‌زادهء ايران سبق ببرم . اما اين قلعه را اختيار كردم و از عالم گوشه‌يى گرفتم . درين قلعه گنجى يافتم كه چندان باشد كه جملهء مال قيصر . با خود انديشه كردم و گفتم تا كى توان اين راز را از خلق نهفتن و خود را از مردمان نهان داشتن . البته روزى برملا افتد كه درين موضع قلعه‌يى هست و
هامش
( 1 ) - در اصل : اندازى و قبول كنى .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 279 | مولانا محمد بن احمد بيغمى