زنان ، يكى لالهروى و يكى جعدموى ، يكى ماهتابان و يكى شاه خوبان ، يكى ماه جهان و يكى خوشتر از جان ، يكى گلعذار و يكى خوبگفتار ، يكى طاق ابرو يكى گردبازو ، يكى سيمين ساق يكى در جهان طاق ، يكى چشم آهو يكى عنبر گيسو ، يكى قصبپوش يكى صدفگوش ، يكى تاجدار و يكى شهريار ، يكى ميداندار و يكى در شاهوار ، يكى فرشته نهاد و يكى پرىزاد ، يكى طوطى گفتار و يكى كبك رفتار ؛ آندو شاه خوبان از در ايوان شاهزاده فيروز شاه درآمدند . خانه و كاشانه از وجود ايشان پر از خرمن گل شد و از بوى زلف ايشان ايوان بوى سنبل گرفت .
فيروز شاه را چون نظر بر جمال عين الحيات افتاد ، مدتى بود كه او را نديده بود ؛ چون چشمش بر ديدار عين الحيات افتاد از شادى برجست و پيش باز او شد و گفت اى شاه خوبان ، به حق يزدان پاك كه دلم در آرزوى روى تو بود و عظيم عظيم مشتاق ديدارت بودم . بويت از باد صبا مىجستم . عين الحيات گريان شد و گفت بسيار زحمت در عشقت كشيدم و بسيار بند و زندان ديدم . ندانم كه عاقبت بكام برسم يا نه . فيروز شاه گفت اميد بفضل خداى تعالى داريم كه نوميد نشويم .
عين الحيات را در پهلوى خود بنشاند . جهانافروز نيز چون لعبت چينى در پهلوى آن شاه يمنى قرار گرفت . چون دور چند بگدشت و مستى بريشان اثر كرد ، فيروز شاه گفت اى شاه خوبان از حكايات خود اندك بگوى كه درين مدت كه از ما جدا شدى در فراق ما چون بودى . عين الحيات گفت چنانك دشمنان تو بدان حال باشند .
پس زبان برگشود و آنچه بر سر او گذشته بود از اول تا آخر جمله را حكايت كرد ، و از جهانافروز بسيار آزادى كرد ، و گفت اى شاهزاده اين ملكه كه در حق ما اين همه نيكى كرد ، جهانافروز نام دارد و دختر قيصر روم است . فيروز شاه را عجب آمد كه قيصر دشمن ايشان بود و اين دوستى از كجاست . عين الحيات از حكايت او آنچه شنيده بود ، بازگفت و در ميانهء سخن گفت اى شاهزاده سبب اين همه شفقت در حق من و ياران تو از بهر آنست كه عاشق ديدار تست ، ناديده
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 278
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٧٨