ترا حاصل كنم اگر توانم ؛ تو مرا نمىخواهى ، فيروز شاه را ميخواهى . دل فيروز شاه بدست من نيست و مرا بر هيچكس حكم نيست . پس اين مراد از فيروز شاه بايد خواستن . جهانافروز گفت راست ميگويى ، ترا از آنجهت سوگند دادم كه تو حكايت مرا با او بگويى و اگر فيروز شاه بر طرف تو اندازد ، كه با تو سوگند خورده است ، تو آسان رضا بدهى كه مرا بر خود اعتماد هست كه همهكس را آرزوى من باشد ، و من فيروز شاه را نيز سوگند دادهام كه مراد مرا برآرد .
عين الحيات بخنديد و گفت اى خواهر ، تو از هردو طرف كارها تمام كردهاى .
من از جملهء خدمتكاران توام و ترا بجان و دل قبول كردم . اكنون مرا پيش فيروز شاه ببر كه آنچه وظيفهء خدمت باشد بجاى آرم . جهانافروز گفت بيا تا ترا بدست خود آرايشى كنم كه در پيش فيروزشاهت خواهم بردن . دست برماليد . هرچند كه عين الحيات را حاجت به آرايش نبود ، كه آرايش او را يزدان كرده بود كه در آن عصر بحسن و جمال عين الحيات نبود ؛ و جهانافروز نيز علامهء روزگار بود ؛ جهانافروز عين الحيات [ را ] برآراست و عين الحيات نيز جهانافروز را آرايش كرد .
آندو بانوى خرگهى و آندو مجلسآراى شهى و آندو سرو سهى ، آندو گلگون روى و آندو سلسله موى و آندو حور خوى ، آندو زهره خصال و آندو مشترى فعال ، آندو شمس و قمر و آندو شهد و شكر و آندو روحافزا و دلبر ، آندو حور و آندو نور و آن دو سرور ، آندو باريك ميان و آندو آرام جان و آندو سرو روان و آندو ياقوت لبان و آندو پسته دهان و آندو ابرو كمان و آندو سيب زنخدان آندو مرواريد دندان آندو نارپستان آندو روح روان و آندو صاحب قران ، آندو شهرآراى و آندو جانافزاى و آندو دلرباى ، آندو جهانافروز و آندو عالمسوز و آندو بهار و نوروز ، آندو چشمهء حيات و آندو شيرين كلمات و آندو عين حيات ، آن دو شكرريز و آندو فتنهانگيز و آندو خونريز ، آندو لشكرشكن و آندو سيمين بدن و آندو سهيل يمن و آندو آرايش چمن ، يكى شاه تركستان و يكى سلطان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 277
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٧٧