تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
جواهر يافتم ، و در شجاعت كوشيدم . يزدانم شجاعت داد كه در روز ميدان‌دارى به دويست و پنجاه من گرز كار مىفرمايم و تيغم از سنگ گداره مىكند . آوازهء فيروز شاه بسيار شنيدم كه گاه‌گاهى من ازين قلعه بيرون ميروم و گرد مملكت روم مىگردم . از هزار سوار نمىترسم و بارها خود را بر هزار سوار زده‌ام و سبق برده‌ام . آرزوى آن داشتم كه يك بار فيروز شاه را ببينم . اين كودك كه در خدمت منست صغير عيار نام دارد و عظيم چست و چالاك است و كنيزك‌زادهء منست . مرا او از قتل شاه‌نوش خبر كرد و از حالت عياران . من در طلب تو آمدم و ترا از آن ورطه رهانيدم و بدين قلعه آوردم و آنچه وظيفهء خدمت بود با تو بجاى آوردم . رفتم و فيروز شاه را نيز آوردم . او را نيز سوگند دادم كه مراد مرا برآرد . اكنون مراد من به تو آنست كه اجازت بدهى كه فيروز شاه مرا قبول كند . تو خاتون ايوان باشى و من كمتر كنيزك تو باشم ، روزگار برضاى تو بسر برم . هرچند كه مبارز عالمم اما بستهء دام هوا و هوسم و هيچ‌كس را در عالم لايق خود نمىدانم ، الا كه فيروز شاه را كه هم شجاع است و هم صاحب جمال و صاحب اصل و نسب است ، و نيز ميدانم كه فيروز شاه با تو سوگند خورده است كه هيچ كار بىرضاى تو نكند و بر تو يارى ديگر قبول نكند . اول ترا آوردم و آنچه از خدمت بود بجاى آوردم و ترا سوگند دادم كه مرادم را برآرى . اكنون آنچه بود گفتم اكنون وظيفهء قبول از آن تست . عين الحيات را عظيم سخت آمد و سر در پيش انداخت . نه دلش ميداد كه بگويد بلى ، كه زنانرا هيچ‌چيز ازين سخت‌تر نيست ؛ و نه نيز مىتوانست گفتن كه نه ، كه با جهان‌افروز بسيار سوگند خورده بود كه مرادت را برآرم . در كار خود عاجز فروماند . جهان‌افروز گفت اى عين الحيات ، در چه انديشه‌اى ؟ هرچند كه ميدانم بر مزاج مباركت سختست ، اما چاره‌ات نيست كه من شيفتهء جمال فيروز شاهم . مرا به كنيزكى خود قبول كن و با فيروز شاه بگوى كه سايهء عنايت بر سر من اندازد . عين الحيات گفت كه من سوگند خورده‌ام كه مراد ترا برآرم ، و مقصود