مىگويى ؟ جهانافروز گفت آرى راست مىگويم . دروغ چرا گويم ؟ اما تو با من عهدى كردهاى و سوگند خوردهاى . مرا نيز توقع به تو آنست كه مرادم را برآرى و مقصودم را حاصل كنى . عين الحيات گفت چند نوبتست كه اين سخن را ميگويى ، اما نگفتهاى كه چه مراد دارى . بگوى اگر توانم برآرم . جهانافروز گفت يك بار ديگر سوگند ياد كن تا من ايمن شوم و با تو بگويم كه من كيستم و چه مراد دارم .
عين الحيات را عجب آمد . از بهر تسلى جهانافروز باز سوگند ياد كرد .
جهانافروز گفت اى ملكهء جهان و اى بانوى دوران و اى شاه خوبان ، بدانك من دختر عسطور شاهم ، خواهر شاهنوش كه عياران سپاه ايران او را از بهر تو كشتند . عين الحيات گفت اى عجب اگر من بدانستمى كه تو دختر قيصرى از ترس هلاك مىشدم . اى ملكه پدر تو دشمن ماست و ما دشمن او . پس اين شفقت و محبت تو بر ما از كجاست ؟ دختر گفت اى شاه خوبان اين مقدار عداوت كه شما را با قيصر است مرا صد چندان است . هرچند كه من دختر قيصرم ، اما پدر هرگز مرا نديده است و من هرگز در مجلس پدر نرفتهام . عين الحيات گفت سبب چيست ؟
گفت سبب آنك آن روز كه من از مادر در وجود آمدم ، مادرم در وقت زادن بمرد .
پدرم مادرم را دوست ميداشت . چون بشنيد كه مادرم مرد و فرزندش دختر آمد ، قدم مرا بر خود نامبارك گرفت و مرا حكم كشتن كرد . پنهان از قيصر مرا در سردابهيى پروردند ، تا من بزرگ شدم . چون پدر را از بودن من هيچ آگاهى نبود ، و من وقوفدار شدم كه پدر در قصد من بوده است ، من از بيم جان چارهيى كردم و درين دره اين قلعه [ كه ] در ايام ما تقدم ويران بوده است ، و از عبور خلق دور است ، و هيچكس را بدين قلعه گمانى نيست ، من اين قلعه را اختيار كردم و در ساختن اين قلعه خداى تعالى گنجى نصيب من كرد و گنجى درين قلعه يافتم . بيافتن اين گنج از خلق بىنياز شدم و آنچه پدرم در پادشاهى ملك روم دارد مرا يزدان از غيب داد ، كه درين گنج بسيار مالى از لعل و ياقوت و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 275
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٧٥