سلام كردند . شاه [ زاده ] ايشانرا در كنار گرفت . آن دختر گفت اكنون رفتم تا عين الحيات را بيارم . اين بگفت و بيرون رفت . فيروز شاه گفت اى ياران اين دختر را ميشناسيد ؟
گفتند اى شاه ، ما او را نديدهايم و نمىشناسيم . گفت اين آنكس است كه شما را از ميدان گرفته آورد . ايشان عجب ماندند كه ما نمىدانستيم كه ما را دخترى گرفته است . فيروز شاه رو بدان مطربان كرد و گفت اين ملكهء شما را نام چيست و اين قلعه به كه تعلق دارد ؟ آن مطربان گفتند كه ملكهء ما ما را چنين تعليم نداده است كه ما رازى كه نگفته باشد با كسى بگوييم . هماكنون شما را معلوم شود كه او كيست . فيروز شاه در كار آن دختر عجب مانده بود و منتظر بود تا چه پيدا شود .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون جهانافروز پيش عين الحيات آمد ، عين الحيات در خانهيى كه بود تنها بود و در آن خانه بر روى او بسته بودند ، اگرچه اسباب او جمله مهيا بود ، اما تنها بود و در فراق فيروز شاه گريان و نالان ، و نالان و ناتوان بود ، و سر بزانوى تفكر نهاده بود و آب حسرت از ديدگان مىباريد .
جهانافروز درآمد و بر عين الحيات سلام كرد و گفت اى ملكه ، چرا پريشان و ملول طبعى ؟ عين الحيات گفت اى خواهر ملالت و غم از براى كدام روز است ؟
بىيار و بىدلدار ماندهام . هرچند كه در صحبت تو هيچم ملالت نيست ، اما چند روز و چند شب است كه ترا نديدهام . از آنجهت ملولم . جهانافروز گفت اى شاه خوبان جملهء غمهات بسر آمد و آن شرطى كه با تو كرده بودم بجاى آوردم . فيروز شاه را از ميان لشكر بيرون آوردم ، با چهار مبارز . اينك در انتظار تو نشستهاند . من بدان آمدهام كه ترا پيش فيروز شاه ببرم . عين الحيات سرخ برآمد . مدت مديد بود كه از شاهزاده جدا شده بود ، از آن روزى كه شاهزاده فيروز شاه بفرنگ رفت بجنگ قبروس ، و درين مدت خيلى بند و زندان و جور و جفا كشيده بود . اين دم كه شنيد كه او را پيش فيروز شاه خواهد بردن ، عظيم خرم شد و از شادى سرخ برآمد ، و گفت اى خواهر مرا از مبارزى تو هيچ عجب نمىآيد . اما اين سخنها را راست
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 274
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٧٤