راوى داستان روايت مىكند كه آن دختر چون اين سخن بشنيد بخنديد و گفت آن سوار كه ترا از ميدان بيرون آورد منم كه در روز ميداندارى همچون شير نرم و در مجلس همچون حور بهشتىام . فيروز شاه را تعجب بيشتر شد و گفت اى ملكه پهلوانان مرا تو گرفتى ؟ گفت بلى . گفت تو كيستى بدين جمال و كمال ؟ آن دختر گفت پيشتر از آنكه من نام و نسب خود بگويم از شما سؤالى دارم . شما از سر لطف و جوانمردى جواب من بگوييد ، تا من بگويم كيستم . گفت بگو كه چه سؤال دارى . گفت سؤال من از شما آنست كه بنده از شما مىپرسم كه تو كه فيروز شاهى هيچ مروت دارى يا ندارى ؟ فيروز شاه گفت اى ملكه ، عجب سؤالى كردى ! هركه مروت ندارد مرد نيست ! هيچكس باشد كه بنامردى خود گواهى دهد ؟ لابد كه مروت دارم . گفت از مروت كدام قبطه را گوش ميدارى ؟ فيروز شاه گفت قبطهء مروت بسيار است ، اما آنچه من دانم اينست : يكى آنك اگر كسى در حق من نيكى بكند من نيز در عوض نيكى نيكى ميكنم ؛ و اگر كسى را از من مرادى باشد اگر توانم مرادش را برآرم ؛ و اگرم دشمنى باشد ، از من امان خواهد ، امانش بدهم ؛ و اگر دشمن از دشمنى درگذرد او را عفو كنم . آن دختر گفت سوگند بخور كه بدين كه گفتى همچنين هستى و راست ميگويى . فيروز شاه سوگند خورد كه اينچه گفتم راست گفتم . آن دختر گفت من در حق تو نيكى كردهام ؛ و در عوض آن نيكى مرادى دارم . فيروز شاه گفت چه نيكى كردهاى و چه مراد دارى ؟ گفت كه عين الحيات در پيش منست ، او را از ميان دشمنان بيرون آوردهام و تا اين غايت نگاه داشتهام كه به تو رسانم . فيروز شاه عظيم خرم شد . گفت كجاست اينچه گفتى . گفت حالى بيارم اما به تو مرادى دارم . گفت چه مراد دارى ؟ بگو ! گفت چون عين الحيات را بيارم آنگاه مرادم را بگويم . فيروز شاه گفت روا باشد . گفت اول مبارزانت را بيارم . آن كودك را گفت برو ياران شاهزاده را بياور . آن عيار برفت . بعد از لحظهيى آن چهار مبارز را كه در ميدان گرفته بود خلعت پوشيده درآورد . چون درآمدند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 273
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٢٧٣