تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
اى شاه و شاه‌زاده ايران خوش‌آمدى * وى راحت روان محبان خوش‌آمدى
و خانهء ما بقدم مبارك خود مشرف و مزين كردى . خوش بنشين كه خانه خانهء تو و ما همه بنده و خدمتكار تو . قدم برداشتى و رنجه نمودى . منت اين بر جان ماست . اين بگفت و بعد از آن خوش و خرم در برابر شاه‌زاده قرار گرفت . شاه‌زاده متحيروار درو نگاه مىكرد كه آيا اين كيست بدين حسن و جمال و آن كس كه مرا درين قلعه آورد ، سوارى بود چون رستم دستان و سام نريمان و مبارز جهان و اين دختريست از برگ گل نازكتر و از ماه آسمان زيباتر . اين چه حالتست ؟ آن دختر ماه‌روى غاليه موى ، جام شربت برگرفت . اول خود چاشنى گرفت و بدست فيروز شاه داد . فيروز شاه بستد و بخورد . بعد از آن دختر جام از دست ساقى بستد . جامى از يك پارهء ياقوت سرخ و در ميان جام يك دانه مرواريد به كار برده كه در خزينهء هيچ پادشاهى نبود . پر كرد از شرابى كه بوى مشك و رنگ گل داشت . راح روح‌بخش ، جان‌فزاى طرب‌انگيز محنت‌ريز ، گل‌روى مشك‌بوى ، اول خود دركشيد و بعد از آن بشاه‌زاده داد . فيروز شاه بىتعلل بستد و نوش كرد و بدست او بازداد . هرچند موضع خوب و منظور لطيف در نظر بود ، اما فيروز شاه متحيروار نگاه مىكرد . آن پرىرخ و آن دختر فرخ گفت اى شاه‌زاده ، سبب تحير و تفكر چيست ؟ فيروز شاه گفت سبب آنكه ما مردم غريبيم درين لاله‌زار ، با سپاه قيصر جنگ مىكرديم . سوارى از بيشه بيرون آمد و بضرب دست چهار مبارز مرا بگرفت . من امروز در ميدان آمده بودم ، با طرم‌تاش حرب ميكردم ، طرم‌تاش از جنگ كردن من عاجز شد ، از من امان خواست ، من او را امان دادم . آن سوار در ميدان آمد و گفت من آنم كه مبارزان ترا گرفتم و ببردم و از عين الحيات كه در مملكت روم گم كرده‌اى ، خبرى دارم . در عقب من بيا تا ترا بخانهء خود برم . من بوى آشنايى از آن سوار شنيدم . در عقب او تا بدين قلعه آمدم . ديگر او را خود نديدم . به خدمت شما رسيدم . تحير و تفكر من بسبب اينست كه به خدمت گفتم .